جعفر بخشی بی نیاز نویسنده و عضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : ۵۰۰ هزار تومان برایت کارت به کارت کردم پسرم ؛ برو بیرون یک چیزی بخر ؛ بخور … تولدت مبارک. !!!
این آخرین پیامِ مادری بود که گمان میکرد پسرش در مرزهایِ غبار گرفتهیِ بمپور ؛ میانِ فقر و بی آبی و جنگ در حال شمردنِ روزهای باقی مانده تا پایانِ سربازی ست تا هر چه سریعتر به پایان برسد این روزها و به خانه برگردد. مادری که نمیدانست در این مُلک نابسامان ؛ تقدیرِ فرزندانِ فرو دستان و فقرا ؛ نه در پای خوشی ها و کامروایی ها که در بازیِ شطرنجِ خونینِ سیاستمدارانی رقم میخورد که فرزندانشان کیلومترها دورتر در کافههای پاریس و خیابانهای لندن ؛ زیر سایهیِ دلارهایِ مردمِ ایران طعمِ زندگی را میچشند و به ریش ملت می خندند. در حالی که آقا زادههایِ غرق در فساد ؛ با رانتهای نجومی و کارتهای اقامتِ طلایی در اروپا و آمریکا سرگرمِ عیاشی و چیدنِ میوههایِ ثروتِ این ملتاند ؛ فرزندانِ این خاک در بمپورها و یا حتی نقاط دورتر کشور در دشوارترین شرایطِ جغرافیایی و انسانی با حداقلها دست و پنجه نرم میکنند.
آنها سهمشان از ثروت و داراییِ این مملکت ؛ فقط بودن و حاضر شدن در صفِ اولِ گلولههاست و به راستی که چه تضادِ تهوع آوری ست این روایت. آن یکی در آن سویِ مرزها ؛ با پولِ همین مردم ؛ زندگی میخرد و این یکی چند روز مانده به پایانِ کابوسِ سربازی با بمبی که بر سرش میبارد ؛ تکه تکه میشود. مسئولانی که گوشهایشان را بر فریادهایِ عدالت خواهی بستهاند و چشم هایشان را بر تفاوتِ طبقاتیِ خونینِ میانِ آقا زاده و سربازِ مرزی بسته اند ؛ اگر از این درد بمیرند باز هم کم است. نه مرگ برایِ آنها که چنین نابرابریِ دهشتناکی را عادی کردهاند کمترین جزا نیست این شرافتِ نداشتهشان است که سالهاست مرده و از بین رفته است. مادر پول را برایِ تولدِ فرزندش فرستاد ؛ اما حالا باید پول را خرجِ کفن و دفن و پختن حلوای جگر گوشه اش کند. این است تمامِ سهمِ یک سرباز از عدالتی که در تریبونها فریاد میزنند. یک پیامکِ بی جواب و یک تابوتِ پر از درد.
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع