جعفر بخشی بی نیاز نویسنده و عضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : خوب که به اطراف مان نگاه کنیم می بینیم همه چیز شده تازیانه و شلاق که بیرحمانه بر تن و جان مان خورده می شود و بدن هایمان را آش و لاش می کند. گرانی و تورم از قاعده و توجیه و منطق رد شده و عملا مردم را به فحش و ناسزا بسته. این که هیچ چیزی سر جایش نیست و هیچ نظارتی هم گردن کلفت گرانی را نمی چسبد ؛ سخن بیراهی نیست. در حالی که ویترینهای شهر و نمایش های متظاهرانه در خیابان ؛ عده ای را در جهانی دور نشان مان می دهند و اقلیتی برخوردار و مرفه و بی درد ؛ همچنان در امنیتِ رانت و ثروتِ آسوده می خورند و می خوابند و بیمحابا به زندگی ادامه میدهند ؛ اما در کوچه پس کوچههای این شهر غم گرفته ؛ واقعیت های تلخ و استخوان سوزی جریان دارد که خیلی ها از آن بی خبرند. ما دیگر فقیر نیستیم. ما خالی هستیم. واژه ای که به درستی نشان می دهد حال و روزمان به چه نکبتی افتاده. صحبت از طبقهای می کنیم که نه تنها هیچ پشتوانهای در ساختارهای حمایتی ندارد که از بدیهی ترین حقوق انسانی یعنی امنیتِ تأمینِ قوتِ لایموت نیز محروم است.
عده ای بی کس و تنها و غریب. عده ای در چنبرهی بلاتکلیفیِ محض. عده ای که می دانند صدایشان به گوش هیچ کس نمیرسد. که اصلا وجودشان هم برای تصمیم سازانِ این ملک و دیار ذره ای اهمیت ندارد. این بلاتکلیفیِ ترسناک و مخوف و این معلق بودن در برزخِ تورم نه محصولِ قضا و قدر است و نه نتیجهی قهریِ تحریمها. این خروجیِ مستقیمِ بی مسئولیتی در قبالِ دردمندترین لایههای جامعه است. وقتی حاکمیت ؛ دست از حمایتِ واقعیِ فرو دستان به بهانه های واهی بر میدارد و جامعه را به حالِ خود رها میکند و زندگی و سفره ها و معیشت مردم را نه تنها که نمی بیند که به آن توهین هم می کند ؛ تنها چیزی که باقی میماند نه نظم و ثبات که تراکمی از خشمِ فرو خفته و تنهاییِ استخوان سوزی ست که دیگر هیچ وعدهای آن را تسکین نمی دهد. مردم به ایستگاه آخر رسیده اند. به ته خط. مردم دارند ذوب می شوند. در آتشِ ندانم کاریهایی که دودش تنها به چشمِ آنان میرود. صدایِ این مرگ خاموش و سنگین ؛ خطرناک ترین آژیری ست که در این سرزمین به صدا در آمده. آژیری که انگار در گوشِ کرِ مسئولانِ ما ؛ هیچ پژواکی ندارد.
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع