جعفر بخشی بی نیاز نویسنده و عضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : در میانه ی پیادهرو ؛ جایی که هیاهوی شهر بر خلوتِ گرسنگی سایه افکنده ؛ گربهای خمیده بر ظرفِ واماندهای از پسماندها برای بقایی ناچیز میجنگد. این یک صحنه معمولی نیست. این عصاره ی رنجِ عریان است. در همین لحظه چکمهای برآمده از قساوتِ محض با لگدی شقاوت آمیز پیوندِ نحیفِ حیوان را با تنها منبعِ تسکینِ غریزیاش میگسلد. گربه رانده میشود ؛ نه برای اینکه جرمی کرده باشد ؛ بلکه تنها برای اینکه ضعیف است. همین جاست که در تضادی که قلب را به درد میآورد ؛ پرندهای کوچک با وقاری که از غریزه فراتر میرود ؛ لقمهای به دهان میگیرد ؛ پرواز میکند و آن را پیشِ روی همان گربهی رانده شده بر زمین میاندازد. این لحظه ؛ بازنماییِ تمام نمایِ این جهان است. جهانی که هم زمان به طرزِ وحشتناکی غم انگیز و به شکلی عمیق زیباست.
اما در میانه ی این دو گانگیِ جانکاه ؛ پرسشی در ذهنِ هر ناظرِ آگاهی جا می گیرد. اگر خداوند ؛ خالقِ این زیباییِ محض در رفتارِ پرنده است ؛ پس آن شقاوتِ لگد در کجای این نظم میگنجد. چرا جهان باید تا این حد زجر آور باشد. پاسخ را باید در فلسفهی جهنم جست. ما اغلب جهنم را به عنوانِ ابزاری برای ترس یا مجازاتی در پسِ مرگ تصور میکنیم ، اما حقیقتِ هستی شناسانهی آن بسیار عمیقتر از فهم ماست. خدا جهنم را بیهوده نیافریده. جهنم نه فقط یک مکان در کتابهای مقدس ؛ که یک ضرورتِ ساختاری برای تعریفِ عدالت در جهانی ست که ارادهی آزاد بر آن حکم فرماست.
لگدی که آن انسانِ بی شرف به گربهی رانده شده میزند ؛ بازتابِ اختیاری ست که به او داده شده تا بین خیر و شر یکی را انتخاب کند. اگر در پسِ این جهانِ فانی جهنمی برای بازستاندنِ حقِ آن گربه و تقاصِ آن لگد وجود نداشت آیا به راستی عدالت تنها یک واژهی تو خالی نمیشد. جهان بسیار زجرآور است. چون آزادیِ انتخاب ؛ بهایِ گزافی دارد. اما جهان زیباست به این دلیل که در میانه ی همین ویرانه ها هنوز مهر به کوچک ترین شکلِ ممکن میان انسان ها و حیوانات جاری ست. لگدِ آن انسان بی گمان او را به جهنم میبرد و لقمهی پرنده ما را به تماشایِ ابدیتی دعوت میکند که در آن مهربانی و عشق هرگز از هیچ آستانی رانده نخواهد شد.
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع