جایزه نوبل اقتصاد و سرگشتگی ما

جایزه نوبل اقتصاد در سال۲۰۲۶ به مایکل وودفورد و رابرت‌ هال اعطا شد و اعطای جایزه نوبل به این ۲اقتصاددان سبب غافلگیری یا تعجب اقتصاددانان نشد و بر اساس اثرگذاری این دو اقتصاددان و پیشبردهای آنها در علم اقتصاد مستحق دریافت این جایزه بودند؛ گرچه اثر گذاری وودفورد و مسیرشکن بودن او در حوزه اقتصاد پولی بسیار پررنگ‌تر از رابرت‌ هال است.

اعطای جایزه نوبل به این دو و به‌طور مشخص، وودفورد از آن جهت با اهمیت است که باارزش‌ترین کارهای او در حوزه چگونگی تعیین سطح قیمت‌ها و تبیین نظری تورم و نقش سیاست مالی و پولی در شکل دادن تورم و در مهار تورم بوده است. از آنجا که ایران دهه‌ها است درگیر تورم دورقمی است و مدت ۸سال و نیم است که درگیر تورم‌های خیلی بالا است و سطح و میانگین تورم به‌طور محسوسی متفاوت از گذشته است، درک کارهای وودفورد برای ما بسیار با اهمیت است. اهمیت مضاعف کارهای وودفورد از آن جهت است که ما هنوز درگیر مباحثه و شاید هم مشاجره بر سر این موضوع هستیم که آیا تورم بالا و ماندگار ایران منشأ تقاضا دارد یا منشأ هزینه و درگیر این بحث هستیم که آیا رشد نقدینگی است که تورم را شکل می‌دهد یا جهش نرخ ارز و درگیر این بحث هستیم که آیا پایه پولی بیشتر تورم به بار می‌آورد یا نقدینگی و مواردی از این دست و هنوز درگیر این بحث هستیم که حجم حقیقی نقدینگی (نسبت نقدینگی به قیمت‌ها یا نسبت به نرخ دلار یا نسبت به هر قیمت دیگری) در سال‌های اخیر خیلی کم شده است و برخی بر اساس آن پیشنهاد می‌کنند که باید حجم نقدینگی بیشتر رشد کند؛ اما اگر حجم نقدینگی ۵۰درصد رشد کند و هنوز این نسبت در حال کاهش است، چه اندازه باید رشد آن افزایش یابد تا ما راضی شویم.

به گزارش اقتصاددان به نقل از دنیای اقتصاد  ، ما واقعا در درک تورم سرگشته‌ایم و کل کار ما شده است اینکه توضیح دهیم آیا آزمون علیت نشانه اثر نرخ ارز بر تورم است یا برعکس و آیا مدل اقتصادسنجی خودرگرسیون برداری بهتر است یا مدل مارکوف سویچینگ مناسبت بیشتری برای تحلیل تجربی تورم در ایران دارد. همچنین، هنوز درگیر این بحث هستیم که فلان تحلیل تورم لیبرالی و نئولیبرالی است یا از جنس ساختارگرایی است و مبتنی بر نهادگرایی و امثالهم و سر این موضوعات مشاجره می‌کنیم که در جریان رایج و متداول علم موضوعیت خود را از دست داده است. علم اقتصاد پیوسته در حال پالایش و تکامل خود است و تلاش دارد که به یک علم تجربی محض نزدیک‌تر شود و ایدئولوژی‌زدایی شود و خالص‌تر شود و ما هنوز درگیر مباحث ایدئولوژیک برای تشریح تورم هستیم.

این گفته به آن معنی نیست که ما تصور کنیم اقتصاددانان باور ایدئولوژیک ندارند، بلکه فقط به آن معنی است که اقتصاددانان در دانشگاه‌های برتر دنیا تلاش دارند هنگام تحقیق اسیر باور ایدئولوژیک خود نباشند و آنچه فلسفه عمومی علم حکم می‌کند، در پیش گیرند. یک اقتصاددان ممکن است هنگام رأی دادن به یک حزب راست رأی بدهد؛ اما هنگامی که اثر سیاست آموزشی بر توزیع درآمد آتی را در کار تحقیقاتی خود بررسی می‌کند، مقید به پیروی از فلسفه علم و انجام کار تجربی است و آنچه از آن تحقیق بیرون می‌آید، با نتیجه یک اقتصاددان رأی‌دهنده به یک حزب چپ تفاوت اساسی ندارد. واضح است که هنوز این مسیر در حال تکامل است؛ اما در مقایسه با گذشته بسیار بهبود یافته است.

لذا، اگر قرار باشد اقتصاددانان ایران برای بازسازی اقتصاد به شدت صدمه دیده ایران موثر باشند، اولین کاری که لازم است انجام دهند آن است که به جریان علم برگردند و اگر چنین نکنند بعید است که اصحاب سیاست برای آنها این کار را بکنند. از آنجا که اقتصاددانان شاغل در ایران، بر اساس شواهد و مستندات در حوزه علم اقتصاد، در مرزهای دانش حرکت نمی کنند و فعلا استراتژی موفق آن است که حداقل آنچه را در علم می‌گذرد درست درک کنند و درست کپی‌برداری کنند، بهتر است تواضع به خرج دهند و بدانند که فعلا فاصله زیادی تا مرزهای دانش دارند. در آن صورت، چیز خوبی نیست که ما به تحلیل‌هایی از جمله در حوزه تورم بپردازیم و تصور کنیم که مشکل تورم در ایران احتیاج به نظریه‌پردازی متفاوتی دارد و با همین نظریه‌پردازی متفاوت سبب تحمیل هزینه بالایی به کشور شویم. در عین حال، اگر ادعا می‌کنیم نظریه متفاوتی داریم و نظریات موجود علم اقتصاد اشتباه هستند، بهتر است کار خود را در یک مجله برتر علم اقتصاد دنیا عرضه کنیم تا دانشمندان برجسته علم اقتصاد هم متوجه اشتباه خود شوند، نه اینکه در محفل بسته خود مشغول به ظاهر نظریه‌پردازی باشیم.

حداقل به‌عنوان یک دانشگاهی که ظاهرا در یکی از بهترین دانشگاه‌های کشور درس خوانده‌ام و شاغل هستم، با فروتنی تمام می‌پذیرم که در حوزه تحقیق، کل آنچه انجام داده‌ام، حتی معادل یکی از مقالات معمولی وودفورد نیست. اگر ضعف خود را در علم اقتصاد نپذیریم و تصور کنیم که علم اقتصاد کلان موجود مختص کشورهای غربی است و ما باید تحلیل به اصطلاح بومی فراهم کنیم، متوجه این موضوع نشده‌ایم که جریان علم در جهان جریانی عمومی است و آنجا که تفاوت ایجاد می‌شود عمدتا در حوزه مهندسی علم است و چگونگی به‌کارگیری آن (چه فیزیک، چه اقتصاد و چه جامعه شناسی).

اما در مورد تورم شاید معروف‌ترین عبارت وودفورد در مقاله مشهور او(۱۹۹۵) آن است که «سطح عمومی قیمت‌های تعادلی آن سطح قیمتی است که ارزش حقیقی تعهدات کنونی دولت را با ارزش فعلی مازاد بودجه‌های آتی دولت برابر می‌کند.» این جمله البته با فرض آنکه مطالب وودفورد را درست فهمیده باشم، به آن معنی است که اگر دولت در حال حاضر تعهداتی و بدهی‌هایی دارد (ناشی از دستور خرج‌های دولت) که ارزش حقیقی آن بیش از ارزش فعلی مالیات‌های حقیقی آتی مازاد بر مخارج دولت باشد، سطح قیمت‌ها آن‌قدر باید افزایش یابد و لذا ارزش حقیقی آن بدهی‌ها و تعهدات آن‌قدر کاهش یابد تا با ارزش فعلی مالیات‌های حقیقی آتی مازاد بر مخارج دولت برابر شود. اگر باز هم بخواهم ساده‌تر جمله وودفورد را بیان کنم، به آن معنی است که اگر دولت دستور خرج‌هایی صادر کند و آن دستور خرج‌ها در حال حاضر یا در آینده از محل مالیات‌های حقیقی تامین نشود، نتیجه افزایش سطح قیمت‌ها و تورم است. لذا، سطح قیمت‌ها توسط سیاست مالی تعیین می‌شود و قیمت‌ها از یک شرط تعادل به شکل فوق تعیین می‌شود.

توضیح تورم که این همه ما راجع به آن مشاجره می‌کنیم، به همین سادگی است. شاید اگر ما اندکی در حوزه تورم بیشتر مطالعه کرده بودیم و دقت بیشتری در تحقیقات دانشمندان کرده بودیم، این چنین تحلیل‌های عجیب و غریب از تورم ایران ارائه نمی کردیم و شاید درمان تورم را به تاخیر نمی انداختیم. ممکن است برخی تصور کنند که وودفورد در اتاق خود در دانشگاه پرینستون یا کلمبیا نشسته است و با تورم در کشوری مثل ایران ناآشنا است. این نهایت کم لطفی در حق دانشمندان بزرگ است که فکر کنیم هنگام نظریه‌پردازی بی‌اطلاع از وضع پدیده مورد مطالعه خود هستند. واضح است که چون دانشمندان بزرگ و مسیر شکن (نه کسانی مثل من که تحقیق آنها در حد یک بررسی آماری است) به دنبال نظریه‌پردازی عمومی هستند که به راحتی مورد نقض قرار نگیرد، از قبل به تمام شواهد موجود نگاه می‌کنند. شاهد هم این است که سارجنت(برنده چند سال پیش نوبل اقتصاد) در ۱۹۸۲ به مطالعه چگونگی شکل گیری و چگونگی درمان تورم‌های بالا در کشورهای دارای ابرتورم بعد از جنگ جهانی اول در اروپا می‌پردازد؛ درحالی‌که سارجنت در آمریکا می‌زیسته است و زمان آن تورم‌ها هم به دنیا نیامده بود و آمریکا هم هیچ‌گاه ابرتورم نداشته است.

به همین ترتیب، عجم اوغلو و همراهان او که چند سال پیش نوبل اقتصاد گرفتند، برای درک دلیل توسعه‌نیافتگی کشورها به مطالعات تاریخی از زمان‌های دور در مناطق مختلف دنیا پرداختند؛ درحالی‌که آنها در آمریکا تحقیق می‌کردند و توسعه‌نیافتگی مشکل آمریکا نبود. نکته آخر که لازم است اشاره شود، آن است که کارهای وودفورد نفی کارهای گذشتگان نیست. وودفورد از ویکسل و از پاتین کن و از فریدمن و از لوکاس و از سارجنت و خیلی‌های دیگر آموخت و فهم ما را جلوتر از آنچه برد که اقتصاددانان بزرگ قبلی رسانده بودند. نظریه‌پردازی در دنیای کنونی یک برنامه پژوهشی است که توضیح ما را از پدیده‌ها بهبود می‌بخشد و توفیق در حل مسائل را بهبود می‌بخشد. وودفورد نیز بر شانه غول‌ها ایستاد تا افق‌های دورتری را ببیند. ضرری ندارد از آنچه او از آن افق‌ها دیده است، ما نیز بهره ببریم.

مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.

 

ع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش + ده =