چرا جهان وارد عصر جدید بازدارندگی شده است؟
دکتر مجید سجادی پناه با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : جنگ اخیر علیه ایران، صرفاً یک رویارویی نظامی میان چند بازیگر منطقهای نبود؛ این جنگ به آزمایشگاهی برای سنجش نظریههای کلاسیک قدرت، بازدارندگی و دیپلماسی تبدیل شد. بسیاری تصور میکردند که برتری فناوری، حملات دقیق و فشارهای اقتصادی میتواند در مدت کوتاهی ساختار تصمیمگیری ایران را از هم بپاشد، اما پایان درگیری نشان داد که معادلات امنیتی جهان در حال تغییر است.
تحلیل «ایوان تیموفیف» نیز بر همین نکته تأکید دارد؛ اینکه جنگ ایران مجموعهای از درسهای جدید را پیش روی قدرتهای جهانی قرار داده است؛ درسهایی که نه فقط برای تهران، بلکه برای مسکو، پکن، واشنگتن و سایر بازیگران بینالمللی اهمیت دارد.
نخستین درس، محدودیت قدرت نظامی است. تجربه نشان داد حتی بزرگترین قدرتهای نظامی جهان نیز زمانی که هزینه ادامه جنگ از منافع آن بیشتر شود، ناچار به عقبنشینی و تغییر راهبرد خواهند شد. همانگونه که افغانستان، ویتنام و عراق نشان دادند، برتری تسلیحاتی لزوماً به معنای پیروزی سیاسی نیست. جنگ ایران نیز بار دیگر این واقعیت را آشکار کرد که شکستن اراده یک ملت، بسیار دشوارتر از تخریب زیرساختهای آن است.
دومین درس، بازگشت دیپلماسی به مرکز معادلات امنیتی است. در سالهای اخیر، بسیاری تصور میکردند که زبان زور جایگزین مذاکره شده است؛ اما همین بحران نشان داد که حتی پس از شدیدترین حملات نظامی نیز طرفهای درگیر ناچارند دوباره پشت میز مذاکره بنشینند. دیپلماسی نه نشانه ضعف، بلکه ادامه جنگ با ابزارهای متفاوت است.
سومین درس، اهمیت «تابآوری ملی» است. در این جنگ، میزان تحمل خسارت و استمرار انسجام داخلی، بیش از حجم تسلیحات تعیینکننده بود. کشته شدن فرماندهان، فشارهای اقتصادی و حملات گسترده، نتوانست اراده دفاعی ایران را از میان ببرد. این تجربه بار دیگر نشان داد که سرمایه اصلی هر کشور در شرایط بحران، سرمایه اجتماعی، سازماندهی نهادی و ظرفیت بسیج ملی است.
چهارمین درس، ضرورت ایجاد «حاشیه ایمنی» است. کشورهایی که سالها برای سناریوهای بحرانی برنامهریزی کردهاند، در هنگام جنگ انعطافپذیری بیشتری از خود نشان میدهند. ایران و اسرائیل، هرچند با الگوهای متفاوت، هر دو نمونه کشورهایی هستند که ساختارهای امنیتی خود را بر مبنای آمادگی دائمی طراحی کردهاند. به همین دلیل، مفهوم «اقتصاد مقاوم»، «زنجیره تأمین داخلی» و «مدیریت بحران» بیش از گذشته به بخشی از قدرت ملی تبدیل شده است.
پنجمین درس، پیچیدهتر شدن مفهوم بازدارندگی هستهای است. بحران اخیر نشان داد که سلاح هستهای همچنان عامل بازدارنده مهمی محسوب میشود، اما دیگر تضمینکننده پیروزی نیست. حتی قدرتهای هستهای نیز در استفاده از این ابزار با محدودیتهای سیاسی، اخلاقی و راهبردی روبهرو هستند. به بیان دیگر، عصر «بازدارندگی مطلق» جای خود را به «بازدارندگی چندلایه» داده است؛ جایی که توان متعارف، تابآوری اجتماعی، فناوری و قدرت اقتصادی در کنار یکدیگر معنا پیدا میکنند.
ششمین درس، محدودیت جنگ اطلاعاتی است. اگرچه شبکههای اجتماعی، رسانههای جهانی و هوش مصنوعی میدان نبرد جدیدی را شکل دادهاند، اما تجربه جنگ ایران نشان داد که عملیات روانی، بهتنهایی قادر به فروپاشی یک نظام سیاسی نیست. تصویرسازی رسانهای میتواند بر افکار عمومی اثر بگذارد، اما جایگزین واقعیتهای میدان نبرد نمیشود.
و سرانجام، مهمترین درس این بحران، دشواری خروج از جنگ است. آغاز یک عملیات نظامی تصمیمی سیاسی است، اما پایان دادن به آن، هنری دیپلماتیک است. هرچه اهداف اولیه محقق نشود، هزینه عقبنشینی افزایش مییابد و مدیریت افکار عمومی دشوارتر میشود. آمریکا و اسرائیل نتوانستند اهداف حداکثری خود را محقق کنند و ایران نیز با وجود مقاومت، از گرفتار شدن در یک جنگ فرسایشی اجتناب کرد. این یعنی موفقیت در دنیای امروز، بیش از آنکه به «ورود به جنگ» وابسته باشد، به «مدیریت خروج از جنگ» وابسته است.
آنچه از این هفت درس برمیآید، تنها تحلیل یک جنگ نیست؛ بلکه نشانه ورود نظام بینالملل به مرحلهای تازه است؛ مرحلهای که در آن، برتری نظامی دیگر شرط کافی برای پیروزی نیست. قدرت ملی، تابآوری اجتماعی، اقتصاد مقاوم، مشروعیت سیاسی، دیپلماسی فعال و توان بازدارندگی، اجزای یک منظومه واحد هستند. کشورهایی که این منظومه را بهصورت متوازن تقویت کنند، در رقابتهای آینده دست برتر را خواهند داشت؛ حتی اگر از نظر تجهیزات نظامی، برترین قدرت جهان نباشند.
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع