فریبا قدرتی پژوهشگر دکتری و عضو شورای سردبیری در گفتگو با محسن پایمزد در اقتصاددان نوشت :
پایمزد: نباید بیش از حد به دنبال الهام دوید؛ گاهی فقط باید زندگی کرد، تماشا کرد و طعم واقعی مطالعه را چشید.
مقدمه اختصاصی:
«کتاب خواندن هم مثل موسیقی، سفر یا یک غذای خوب، لذتی دارد که اگر یکبار عمیق تجربهاش کنی، دیگر رهایش نمیکنی.» این نگاهِ شیفته و مشتاق به کلمات، جانمایه زیست هنری و حرفهای محسن پایمزد است. او که از کودکی در قفسههای کتابفروشیِ همنامش با جهان اندیشه پیوند خورد، امروز در مقام خواننده، ترانهسرا، شاعر و ناشر، روایتگر رنجها و امیدهای پنهان در کوچه و خیابان است. هنرمندی که وقتی سدهای فرساینده نشر را پیش روی خود دید، منتظر ننشست، آستین بالا زد و چراغ یک انتشارات را روشن کرد تا مسیر را برای اهالی قلم هموارتر کند.
فریبا قدرتی، پژوهشگر دکتری و سردبیر «نبض شهر اقتصاددان» در گفتگویی اختصاصی و صمیمی با محسن پایمزد، به بررسی افکار، دغدغههای اجتماعی و فراز و نشیبهای مسیر فرهنگی او پرداخته است. ذیلاً توجه شما را به این گفتگو جلب میکنیم:
متن مصاحبه:
۱. برای شروع، دوست دارم به ریشهها و دوران کودکی برگردیم؛ به همان زمانهایی که جهان را درک میکردید. اولین جرقههای علاقه شما به کلمات، وزن و شاعری دقیقاً از چه خاطراتی در ذهن شما شکل گرفت؟
شاید اولین جرقه، به حمایت خواهرانم برگردد. هر دو دانشجوی جامعهشناسی بودند و وقتی برای خرید کتاب به میدان انقلاب میرفتند، معمولاً مرا هم با خودشان میبردند. کتابفروشی قدیمی و معروفی آنجا بود که نامش، نام من بود؛ «محسن». برای یک کودک، این اتفاق کوچک، حس عجیبی داشت؛ انگار به کتابفروشی خودم وارد میشدم. آن کتابفروشی با نظم و وسواس اداره میشد و قفسههایش به تفکیک موضوع چیده شده بودند. شاید همان فضا، پیش از آنکه چیزی را بفهمم، مرا به جهان کتاب پیوند زد.
در نوجوانی هم چند دیدار اتفاقی تأثیر عمیقی بر من گذاشت. عمران صلاحی با شوخطبعی و مهربانی با من برخورد کرد، سیمین بهبهانی نخستین سیاهمشقهایم را خواند و تشویقم کرد و محمود کیانوش هم چند شعرم را از طریق ایمیل خواند و برایشان نظر نوشت. این برخوردهای سخاوتمندانه، اعتمادبهنفس و علاقهام به ادبیات را چند برابر کرد.
۲. شما در کنار سرودن، خوانندهی بسیار دقیق و پرکاری هم هستید و آثار و اشعار زیادی را مطالعه کردهاید. این مسیر مطالعه و ورود به محافل شعر و شاعری چطور برایتان رقم خورد؟ چه کتابها و شاعرانی خوراک فکری شما را در آن دوران ساختند؟
از خوششانسیهای زندگی من این بود که خیلی زود لذت مطالعه را کشف کردم. امروز میبینم بعضیها هیچ میلی به خواندن ندارند و فکر میکنم دلیلش این است که هنوز طعم واقعی مطالعه را نچشیدهاند. کتاب خواندن هم مثل موسیقی، سفر یا یک غذای خوب، لذتی دارد که اگر یکبار عمیق تجربهاش کنی، دیگر رهایش نمیکنی.
برای من، مطالعه هیچوقت فقط وسیلهای برای یاد گرفتن نبود؛ خودش نوعی زیستن بود. هر کتاب، پنجرهای تازه به جهان باز میکرد و همین اشتیاق باعث شد سالبهسال بیشتر بخوانم و دوباره بخوانم. هنوز هم فکر میکنم بهترین انگیزه برای مطالعه، همین است؛ اینکه هرچه بیشتر بخوانی، جهان برایت گستردهتر و لذت کشف، عمیقتر میشود.
۳. در این مسیر، شما فقط در مقام خلق اثر نبودید؛ بلکه آثار زیادی را منتشر کردید و حتی خودتان دست به کار شدید و انتشارات تأسیس کردید. چه خلأ یا انگیزهای در فضای نشر و کتاب دیدید که تصمیم گرفتید خودتان آستین بالا بزنید و این مسئولیت را به عهده بگیرید؟
بعد از چند سال نوشتن، اشتیاق زیادی برای انتشار آثارم داشتم، اما مسیر نشر برای من چندان هموار نبود. هر بار با ناشران شناختهشده تماس میگرفتم، معمولاً یک پاسخ تکراری میشنیدم: «در حال حاضر اثری برای بررسی نمیپذیریم.» این جمله را آنقدر شنیدم که از خودم میپرسیدم پس کتابهایی که منتشر میشوند، از چه مسیری وارد چرخه نشر شدهاند؟
همین تجربه باعث شد به جای انتظار کشیدن، خودم وارد عمل شوم و برای دریافت مجوز نشر اقدام کنم. البته آن مسیر هم ساده نبود و طی کردن مراحل اداری و اخذ مجوز، چند سال زمان برد. اما در نهایت احساس کردم اگر قرار است راهی برای انتشار آثار خودم و نویسندگان دیگر هموارتر شود، باید بخشی از این مسئولیت را بر عهده بگیرم.
به گمان من، انتشار کتاب نباید تا این اندازه دشوار و فرساینده باشد. شاعر و نویسنده برای جنگیدن نیامدهاند؛ اگر هم جدالی دارند، با جهل، فراموشی و خاموشی اندیشه است، نه با پیچیدگیهای بیدلیل اداری.
۴. وقتی آدمی هم شاعر است، هم خوانندهی دقیق آثار دیگران و هم ناشر، طبیعتاً جامعه و آدمها را از زاویههای متفاوتی میبیند. در مجموعه آثار شما، رنگ و بوی «شعر اجتماعی» بسیار پررنگ است. وقتی به اطرافتان، به کوچه و خیابان و زیست روزمرهی آدمها نگاه میکنید، دقیقاً چه چیزی را میبینید که تبدیل به جرقه میشود و شما را وادار میکند دست به قلم ببرید؟
راستش من هیچوقت با این نیت به خیابان نمیروم که سوژهای برای شعر پیدا کنم. بیشتر سعی میکنم جهان را با دقت ببینم. آدمها، گفتوگوهای کوتاه، سکوتها، اضطرابها، مهربانیهای کوچک، رنجهای پنهان و امیدهایی که گاهی زیر زندگی روزمره دفن میشوند، برای من اهمیت دارند. شعر اجتماعی، دستکم برای من، از همین مشاهدهها متولد میشود؛ از زندگی، نه از شعار.
به همین دلیل هم معتقدم نباید بیش از حد به دنبال الهام دوید. گاهی فقط باید زندگی کرد؛ مطالعه کرد، موسیقی شنید، سفر رفت و مهمتر از همه، با آدمهای مختلف نشست و برخاست داشت و بیشتر از حرف زدن، تماشا کرد. وقتی ذهن و دل در معرض زندگی باشند، شعر در زمان خودش میآید. من هیچ اصراری به نوشتن ندارم؛ اگر چیزی ارزش گفتن داشته باشد، خودش راهش را به کلمات پیدا میکند.
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع