علی کاشانی مقدم پژوهشگر اقتصادی با درج یادداشتی در مورد آزادی؛موهبتی الهی و زیباترین رؤیای انسان؛ همزمان باری سنگین بر دوش انسان در اقتصاددان نوشت : آزادی واژهای است که همه از آن سخن میگوییم ولی شاید کمتر به معنای عمیق آن اندیشیده ایم و هرکس آن را میشنود، معنایی متفاوت در ذهنش شکل میگیرد برای یکی، آزادی یعنی رهایی از فقر؛ برای دیگری، رهایی از ترس، اجبار، سانسور یا قضاوت دیگران. آزادی برای هنرمند، امکان آفرینش است؛ برای دانشمند، فرصت پرسشگری؛ برای فیلسوف، جسارت اندیشیدن؛ برای عارف، رهایی از بندهای درونی؛ و برای انسان گرفتار، شاید تنها رؤیای نفس کشیدن بدون ترس باشد.
اما آیا آزادی در همه ابعاد زندگی، به یک معناست؟
آیا هر نوع آزادی، انسان را به رشد، آرامش و کمال میرساند؟
و آیا ممکن است آزادی، اگر از معنا و حکمت جدا شود، به جای آنکه انسان را رها کند، او را خسته، سرگردان و حتی افسرده سازد؟
آزادی؛ بالی برای پرواز یا باری برای حمل کردن؟!
آزادی میتواند بال و پر انسان باشد؛ نیرویی که او را از سکون، ترس و تقلید میرهاند و به سوی آگاهی، خلاقیت و کمال هدایت میکند. انسان آزاد میتواند بیندیشد، انتخاب کند، اعتراض کند، بیافریند و مسیر زندگی خود را آگاهانه بسازد.
اما آزادی تنها حق انتخاب نیست؛ آزادی، مسئولیت انتخاب نیز هست.
انسانی که آزاد است، دیگر نمیتواند همه شکستهای خود را به گردن دیگران بیندازد. وقتی زنجیر اجبار از دست و پای انسان باز میشود، مسئولیت تصمیمهایش بر دوش خود او قرار میگیرد. شاید همینجاست که آزادی، از یک رؤیای شیرین به حقیقتی دشوار تبدیل میشود.
بسیاری از انسانها آزادی میخواهند، اما نه مسئولیت ناشی از آن را.
انتخابهای بیشمار، اگر با آگاهی همراه نباشند، به جای آرامش، اضطراب میآفرینند. انسان امروز بیش از هر زمان دیگری حق انتخاب دارد؛ اما شاید بیش از هر زمان دیگری نیز با تردید، سردرگمی و احساس پوچی دستوپنجه نرم میکند.
پس پرسش مهم این نیست که آیا آزادی خوب است یا بد؟
پرسش اساسی این است:
آزادی برای چه؟ و در مسیر کدام معنا؟
آزادی در علم، هنر، فلسفه و عرفان
در علم، آزادی یعنی امکان پرسیدن؛ حتی پرسشهایی که ممکن است باورهای قدیمی را به چالش بکشند. علمی که در آن پرسش ممنوع باشد، دیر یا زود به تکرار و رکود میرسد.
در هنر، آزادی یعنی توانایی دیدن جهان از زاویهای تازه و بیان حقیقت، حتی اگر برای همگان خوشایند نباشد. هنر بدون آزادی، به تزئین و تقلید تبدیل میشود.
در فلسفه، آزادی یعنی جرأت اندیشیدن مستقل؛ یعنی انسان بتواند پیش از پذیرفتن هر پاسخی، خود سؤال کند.
در عرفان، آزادی شاید عمیقتر از رهایی اجتماعی باشد؛ رهایی از خودخواهی، ترس، حسادت، حرص و وابستگیهایی که انسان را از درون اسیر میکنند. گاهی انسانی در ظاهر آزاد است، اما در درون، بنده خشم، شهوت، ثروت، شهرت یا نگاه دیگران است.
بنابراین، آزادی فقط رهایی از موانع بیرونی نیست؛ گاهی بزرگترین زندان، درون خود انسان ساخته میشود.
آزادی اقتصادی؛ فرصت برای همه، نه امتیاز برای عدهای خاص
یکی از مهمترین و حساسترین ابعاد آزادی، آزادی اقتصادی است. اما آزادی اقتصادی را نباید تنها به معنای رها کردن بازار، ثروتمندان یا صاحبان قدرت اقتصادی دانست.
آزادی اقتصادی زمانی معنا پیدا میکند که هر انسان بتواند با استعداد، تلاش و خلاقیت خود زندگیاش را بسازد؛ نه اینکه سرنوشت او از پیش، بر اساس محل تولد، طبقه اجتماعی، ارتباطات یا میزان ثروت خانواده تعیین شده باشد.
آزادی اقتصادی سالم یعنی:
– فرصت برابر برای آموزش و رشد؛
– امنیت شغلی و امکان کار شرافتمندانه؛
– حمایت از کارآفرینی و خلاقیت؛
– مبارزه با انحصار و فساد؛
– احترام به مالکیت و دسترنج افراد؛
– جلوگیری از تبدیل ثروت به ابزار سلطه؛
– و فراهم کردن حداقلهای زندگی برای کسانی که در شرایط دشوار قرار دارند.
اگر آزادی اقتصادی تنها به معنای هرکس هرچه توانست، بردارد باشد، نتیجه آن آزادی نیست؛ بلکه ممکن است به جنگ همگانی تبدیل شود. در چنین شرایطی، قدرتمندترها آزادی بیشتری خواهند داشت و ضعیفترها حتی آزادی انتخاب ابتدایی خود را نیز از دست میدهند.
انسان گرسنه، هرچند از نظر قانونی آزاد باشد، در عمل انتخابهای محدودی دارد. انسانی که از آموزش، درمان، مسکن و امنیت محروم است، نمیتواند آزادی را به شکلی کامل تجربه کند.
آزادی اقتصادی باید با عدالت، اخلاق و مسئولیت اجتماعی همراه باشد؛ وگرنه به نام آزادی، نابرابری گسترش مییابد و به نام رقابت، انسانها قربانی سودجویی میشوند.
آیا انسان واقعاً آزاد است؟
آزادی را نه فرد به فرد ، نه جامعه، نه دولت و نه خانواده میتواند آن را به طور کامل هدیه کند. آنان میتوانند محدودیتها را کاهش دهند یا افزایش دهند، فرصتها را فراهم کنند یا از بین ببرند، اما ریشه آزادی در جای دیگری است.
آزادی، بخشی از ماهیت انسان است؛ فقط، تنها یگانه حقیقت جهان است که آزادی را در ذات انسان به ودیعه نهاده است. انسان با میل به انتخاب،پا به جهان میگذارد. هیچ قدرتی نمیتواند این میل را به طور کامل از بین ببرد؛ هرچند ممکن است آن را سرکوب، منحرف یا خاموش کند.
اما این آزادی درونی، به معنای بیقیدی مطلق نیست. انسان آزاد کسی نیست که هر کاری خواست انجام دهد؛ بلکه کسی است که بتواند میان خواستهها، آگاهانه انتخاب کند و اسیر هر میل زودگذر نشود.
گاهی گفتن نه به خشم، خودخواهی، حرص و وسوسه، از هر فریادی آزادانهتر است.
آزادی بیش از حد؛ آیا آزادی میتواند انسان را خسته کند؟
شاید این پرسش در نگاه نخست تناقض آمیز به نظر برسد، اما واقعیتی مهم در آن نهفته است: آزادی بیحدوحصر و بیمعنا میتواند انسان را خسته کند.
وقتی انسان هیچ مرزی، و هیچ معنای روشنی نداشته باشد، هر انتخاب به یک میدان اضطراب تبدیل میشود. او دائماً میپرسد:
آیا انتخاب درست را انجام دادهام؟
اگر راه دیگری را میرفتم چه میشد؟
اگر انتخاب بهتری وجود داشته باشد چه؟
اگر شکست بخورم، چه کسی پاسخگوست؟
در جهانی که همه چیز قابل انتخاب به نظر میرسد، انسان ممکن است در میان هزاران امکان، توان انتخاب را از دست بدهد. آزادی بدون جهت، به سرگردانی میانجامد؛ و سرگردانی طولانی، گاهی خود را در قالب افسردگی، بیانگیزگی و پوچی نشان میدهد.
این آزادی نیست که انسان را خسته میکند؛ بلکه آزادیِ بیمعنا، بیهدف و بدون تکیهگاه است.
انسان به انتخاب نیاز دارد، اما به معنا نیز نیازمند است. به امکان حرکت نیاز دارد، اما به مقصد هم نیاز دارد. به رهایی نیازمند است، اما به حقیقتی که ارزش رهایی را روشن کند نیز احتیاج دارد.
آزادی بدون حکمت، میتواند ویرانگر باشد
هر ابزاری که قدرت میآفریند، اگر بدون حکمت به کار گرفته شود، میتواند ویرانگر باشد. آزادی نیز از این قاعده جدا نیست.
آزادی بدون اخلاق ممکن است به فریب تبدیل شود.
آزادی بدون مسئولیت ممکن است به آسیب رساندن به دیگران بینجامد.
آزادی بدون عدالت ممکن است به امتیاز قدرتمندان تبدیل شود.
آزادی بدون معنا ممکن است به پوچی برسد.
و آزادی بدون خودشناسی، گاهی تنها شکل پیچیدهتری از اسارت است.
به عنوان مثال شبکه های اجتماعی را در یک جامعه در نظر بگیریم :
جامعهای آزاد نیست که در آن هرکس بتواند دیگری را تحقیر کند، فریب دهد یا نابود سازد. جامعه آزاد جامعهای است که در آن انسانها بتوانند آزادانه بیندیشند و زندگی کنند، بدون آنکه آزادیشان به ابزار سلب آزادی دیگران تبدیل شود.
مرز آزادی، جایی است که انسان دیگری را به بردگی، ترس یا رنج وادار میکند. آزادی حقیقی نه با نفی دیگران، بلکه با به رسمیت شناختن کرامت آنان کامل میشود.
و اما آزادی حقیقی چیست؟
آزادی حقیقی نه در بیقیدی، بلکه در توانایی انتخاب آگاهانه است؛ نه در انجام هر کاری، بلکه در توانایی انجام ندادن کاری که ما را از انسانیت دور میکند.
آزادی حقیقی یعنی:
– بتوانیم بیندیشیم، بدون آنکه اسیر تعصب باشیم؛
– انتخاب کنیم، بدون آنکه برده تبلیغات و فشار اجتماعی شویم؛
– ثروتمند شویم، بدون آنکه انسانیت خود را بفروشیم؛
– موفق شویم، بدون آنکه دیگران را نردبان خود کنیم؛
– متفاوت باشیم، بدون آنکه دیگران را تحقیر کنیم؛
– و رها زندگی کنیم، بدون آنکه رهایی خود را با ویرانی زندگی دیگران اشتباه بگیریم.
آزادی اگر با آگاهی همراه شود، بال پرواز است.
اگر با اخلاق همراه شود، به عدالت نزدیک میشود.
اگر با معنا همراه شود، به آرامش میرسد.
و اگر با حکمت همراه شود، میتواند انسان و جامعه را به سوی کمال هدایت کند.
اما آزادیِ بیهدف، تنها دروازهای بزرگ است که ممکن است انسان را نه به سوی روشنایی، بلکه به سوی گمشدن ببرد.
شاید بزرگترین حقیقت درباره آزادی این باشد:
انسان آزاد آفریده شده است، اما برای آزاد ماندن باید هر روز از درون خود عبور کند.
آزادی هدیهای نیست که یکبار دریافت کنیم و برای همیشه صاحب آن بمانیم؛ آزادی حقیقتی است که باید آن را با آگاهی، مسئولیت، عدالت و معنا حفظ کنیم.
و شاید اکنون زمان آن رسیده است که به جای پرسیدنِ چه کسی آزادی مرا میدهد؟، از خود بپرسیم:
من با آزادیی که در اختیار دارم، چه انسانی خواهم شد؟؟!!
یا مهمتر از آن :
آیا آزادی من؛ زندگی دیگران را انسانی تر میکند؟!
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع