۴۸ ساله های بعد از انقلاب !

جعفر بخشی بی نیاز نویسنده و عضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت :  کسانی که همان روز ۲۲ بهمن سال ۵۷ به زندگی سلام دادند و در خانه ها و بیمارستان ها از قابله ها گرفته شدند ؛ همین الان ۴۸  ساله اند. هم بالغه مردند و هم عاقله زن. هر کدام شان شمایلی از رنج اند و اندوه که شانه هایشان بار سختی ها و مرارت ها و تلخ کامی ها را یدک می کشد که آدمهای دورتر از آنها نه به این زمختی و سختی و نه به این دشواری و اندوه که آسوده تر و سهل تر به زندگی های یومیه سرگرم اند و در پی نانی به جست جو مشغول. تفاوت آشکار آن نسل های بسیار دور و این نسل ؛ همان حسرت هایی ست که روی خطوط صورت ها مانده و پاک شدنی هم نیست. نسلی که نه فقط در بچگی کتک می‌خورد که هنوز هم به خاطر گمگشتگی‌ هایش سرزنش می‌شود و جور دیگری بر جان و روحش ترکه می خورد. هنوز هم خیلی از بزرگترها به هزار دلیل بی دلیل به خاطر سر درگمی‌ هایشان آنها را نکوهش می‌کنند و به خاطر خشم و افسردگی‌ هایشان یقه‌ شان را می‌ گیرند و ملامتشان می‌ کنند. نسلی که همواره مچشان را گرفتند نه دستشان را.

 نسلی که وقتی زمین خورد هیچ کس او را بلند نکرد. گفتند بلد نیست و لگد خورد. نسلی که هم من بودنش را گرفتند هم منت سرش گذاشتند. شاید که نه حتما و قطعا حالا همان دختر بچه خوبِ دیروز ؛ یک زن افسرده است و همان پسر بچه خوب دیروز یک مرد عصبی. همین است که آن نسلِ درد کشیده ی دیروز را به اسیری گرفتند‌ و با حسرت ها و نداری ها و عقده ها شکنجه اش کردند. نسلی که در سختی‌ های ایام سوخت. سبکی خاص و متفاوت از زندگی که رفتن و رسیدن را معنا نکرد که سد کردن زندگی را آموخت. امروز نه تنها ۴۸ ساله ها که بسیار جوان ترها و نوجوان ترها هم دارند می سوزند. سوختنی که رد حسرت ها را روی چهره ها دارد که نگذاشت هیچ کدام شان به خانه ی مقصود برسند. برای همین است که در تقابل با زندگی مرگ قوی تر است و پنجه های پر زورتری دارد. برای همین است که آمار رفتگان از زنده گان بیشتر است و قبرستان ها را آبادتر می کند. گویی سرنوشت همه ی آدمها در یک جا با هم گره می خورد و در یک درد مشترک به هم می رسند. نسلی دور افتاده از زندگی که در جریان فراز و فرودها و حسرت ها و عقده ها در غم فقدان مطلوب ها در خود شکست و در هم فرور ریخت. مردمی که با امید آمده بودند ولی همه ی آنها نا امید شدند.

 نسلی که سرود زندگی سر داده بودند ولی از زندگی سر خورده شدند. آن هم در سرزمینی که شوق به کمال به دق کردن و زوال ؛ منتهی شد. حالا در تقویم نحسِ ۴۸ ساله ها ؛ از آن روز و روزها بسیار گذشته و آدمهای جدید تقدیر غم انگیزشان را در این موطن بحران زده ورق می زنند که جهانی بداند ما در اوج زیبایی بهار بودیم اما به خزانی خود خواسته تن دادیم. خدا می داند چند بهار یا زمستان دیگر فرصت دیدارِ زندگی را داشته باشیم و پر شورترین لحظه ها را در کنار هم به همین رنج سنگین بگذرانیم. نمی دانم چه شد و بر ما و بر نسل ما گذشت که تماشای زیبایی را با تمام کردن زندگی خود به حاشا تبدیل کردیم و اندوه را برگزیدیم. روزهایی که کثرتِ زیبایی ها را کنار زد و آن همه شادمانی و شور را زیر تیغ غم ها به دریغ های تلخ دچار ساخت. ما غم انگیزترین دوران زندگی را در تاریخ سپری کردیم که پیش از ما مردمان قدیم آن را ندیدند و پس از ما نیز مردمان جدید آن را نمی بینند.

مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.

ع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه − 3 =