سیاستِ بی‌ حیا !

جعفر بخشی بی نیاز نویسنده و عضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : در فرهنگِ ایرانی از زمان های بسیار دور ؛ دروغ نه فقط یک گناه که یک آفتِ بزرگ بوده است. آفتی که ریشه در خاکِ اعتماد می‌زند و هستیِ اجتماعی را به بیراهه می‌برد. گذشتگانِ ما به‌ درستی دریافته بودند که دروغگو دشمنِ خداست. اما آنچه امروز در راهروهای قدرت شاهدیم ؛ عبورِ بی‌ محابا از این مرزِ اخلاقی ست. وقتی مسئولین ؛ حقیقت را نه به‌ عنوان یک اصلِ اصیل که به‌ عنوان یک کالای قابل تغییر می‌بینند‌ ؛ طبیعی ست که شاهدِ نمایش‌های مضحک و در عین حال تراژیک باشیم.‌ نمونه‌ی عریان این آفت ؛ در تقابلِ اظهاراتِ اخیرِ آقایان قالیباف و همتی به تصویر کشیده شد. یکی از آزاد سازی ۱۲ میلیارد دلار به مددِ دیپلماسیِ شخصی‌اش در سوئیس سخن می‌گوید و دیگری با صراحتِ تمام آن را دروغ خوانده و تأکید می‌کند که حتی یک دلار هم از پول های بلوکه شده ی ایران آزاد نشده است.

 این نه یک اختلافِ نظرِ شخصی که به نوعی یک افتضاحِ سیاسی ست. وقتی دو مقامِ عالی‌ رتبه در دو نقطه‌ی حساسِ حاکمیتی ؛ این‌چنین آشکارا یکی حقیقت را به مسلخِ پروپاگاندا می‌برد و دیگری به تکذیبِ آن بر می‌خیزد تکلیفِ افکارِ عمومی چیست؟ این نمایش بیش از آنکه نشان‌ دهنده‌ی آشفتگی در آمار باشد ؛ نشانِ مرگ اخلاقِ سیاسی ست. مسئولینی که در کمالِ وقاحت ؛ دروغ را در برابرِ دوربین‌های ملی به خوردِ مردم می‌دهند ؛ گویی فراموش کرده‌اند که این دیوارِ بی‌ اعتمادی همان خندقی ست که سرانجامِ کار ؛ خودِ آنان را در میان خواهد گرفت. هر دروغی که بر زبان می‌آید ؛ سنگی ست که بر دیوارِ بلندِ جداییِ ملت و حاکمیت اضافه می‌شود. با این دروغ‌ها ؛ نه دشمنِ فرضی که اعتمادِ واقعیِ ملتی به مسلخ برده‌ می شود‌‌. بیش از دو هزار سال پیش‌ ؛ داریوشِ بزرگ در دعایی بر کتیبه‌اش حفظِ ایران را از سه شرّ بزرگ طلب کرد: دشمن ؛ خشکسالی و دروغ ! گویی داریوش‌ بزرگ با اشرافی عمیق بر جانِ ایران ؛ می‌دانست که خطرِ دروغ از دو شرّ دیگر خانمان‌ سوزتر است.

 خشکسالی شاید با باران جبران شود و دشمن با قدرتِ دفاعی عقب بنشیند ؛ اما دروغ در لایه‌های زیرینِ یک جامعه ؛ بذرِ بی‌ اعتمادی می‌کارد که هیچ بارانی توانِ شستنِ آن را ندارد.‌ آقایانی که مسئولیتِ امورِ این مردم را به دست گرفته‌ اند بدانند که تاوانِ این دروغ‌ها ؛ تنها سقوطِ نرخِ ارز یا تورمِ افسار گسیخته نیست که تاوانِ اصلیِ آن مرگِ سرمایه‌ی اجتماعی ست. وقتی دروغ‌ به سکه‌ی رایجِ مدیران بدل شود که متاسفانه شده ؛ هیچ‌ کس نه سخنی را باور می‌کند و نه دعوتی را لبیک می‌گوید. دیری نخواهد پایید که در این سکوتِ سنگینِ بی‌ اعتمادی ؛ صدایِ فرو ریختنِ پایه‌های اخلاقیِ مدیریتی که با دروغ بنا شده ؛ بلندتر از هر فریادِ اعتراضی شنیده خواهد شد. باید در برابرِ این حجم از تناقض‌ گویی نه تنها استعفاء که شرمساریِ عمومی پیشه کرد. اما افسوس که در منظومه‌ی فکریِ برخی مدیران ؛ حیا و شرم حلقه‌ی مفقوده‌ای ست که جایی در محاسباتِ سیاسی‌ شان ندارد.

مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.

ع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه + بیست =