جعفر بخشی بی نیاز نویسنده و عضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : خبر این بود که زنی سالها پشت ماسکِ نابینایی پنهان شد تا از سنگینیِ تعاملات اجتماعی بگریزد. در نگاه اول شاید این خبر یک دروغ یا یک ناهنجاری رفتاری به نظر برسد. اما اگر کمی عمیقتر خبر را واکاوی کنیم با یک فریادِ خاموش روبرو میشویم. فریادی که از شدتِ بیگانگی با اطرافیان برآمده است. این زن نابینایی را انتخاب کرد تا میان جمع دیده نشود. او چشمهایش را بست تا مجبور نباشد در چشمانِ دیگران بازتابِ پوچیِ گفتگوهای روزمره ؛ سلام و احوالپرسی های بی روح و تعاملات اجتماعیِ خسته کننده را ببیند. او از دیگری گریخت. از همان کسی یا کسانی که در این عصر تنها ابزارِ تأییدِ وجود ما هستند ؛ اما تأییدی که نه از سرِ همدلی که از سرِ عادت و کلیشه بنا شده است. اما نکتهی تلخ و کوبنده در این روایت فراتر از این فریبِ فردی ست. ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن حتی اگر کسی با تمام وجود دردش را فریاد بزند باز هم کسی نیست که او را آرام کند. جامعهای که انگار احساس و عاطفه در آن یخ زده و کاملا منجمد شده است.
وقتی کسی میگوید من نمیخواهم ببینم شاید در واقع میگوید من چیزی برای دیدن در این دنیای دروغین نمییابم. وقتی کسی دروغ میگوید که نابیناست شاید در واقع میخواهد بگوید من از دیدنِ بی عدالتی ؛ از دیدنِ ریا کاری و از دیدنِ پوچیِ رفتارهای شما جماعتِ رنگ به رنگ خستهام. با این جماعت که حقیقت را نمیبینند و فریادِ حق را نمیشنوند ؛ همین بهتر که هم کور باشی و هم کر. در شهری که دردهای واقعی در میانِ هیاهویِ دروغ گم میشوند ؛ نابیناییِ خود خواسته تنها راهِ حفظِ آخرین ذرههای حریمِ شخصی ست. وقتی هیچ کس تو را نمیفهمد ؛ وقتی دردهای واقعیات با دروغهای ساختگیِ دیگران اشتباه گرفته میشود ؛ گویی تمام شهر همزمان هم کورند و هم کر. گاهی تنها راهِ نجات یک گم شدن است. گاهی آدمی باید خودش را بردارد ؛ از این کانونِ ریاکاری و بیتفاوتی فاصله بگیرد و خودش را به جایی بسیار دور ببرد. جایی که در آن ؛ سکوت معنا داشته باشد و نبودن از بودنِ در میانِ این جماعتِ بیروح امنتر باشد. گاهی لازم است آدم خودش را گم و گور کند تا شاید در آن تاریکیِ مطلق معنایِ واقعیِ دیدن را از نو باز یابد.
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع