قانون اساسی قلادهٔ قدرت است بر گردن حکومت

 قدرت غیر پاسخگو ملت را می بلعد

رضا یعقوبی  با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : وقتی می‌گوییم نهادها به جای شخص حاکم باشند، یعنی به چیزهایی تکیه کنیم که کشورهای دموکراتیک امروزی را ساخته‌اند. اینجا با مثال و تصویر روشن اصلی‌ترین نهاد،‌ یعنی قانون اساسی را توضیح می‌دهم:
قانون اساسی “قلاده‌ی قدرت” است. قانون اساسی کتاب آرزوی ملت‌ها نیست بلکه یک “مهار” است. قانون اساسی کلمات زیبا درباره‌ی آزادی و برابری و غیره نیست. انسان‌ها بعد از قرن‌ها خودکامگی و زورسالاری و فرمان ملوکانه فهمیدند که اگر قدرت را مهار نکنند اول مخالفان را می‌بلعد، بعد قانون را و بعد خودِ ملت را. قدرت، نیرویی است که اگر مهار نشود، میل به بلعیدن دارد. مدیسون در فدرالیست 48 می‌نویسد:“قدرت طبیعتی پیش‌رونده و مرزخوار دارد”.به همین دلیل بود که اولین منشورها مثل مگنا کارتا یا قانون‌های اساسی کشورهای آزاد به وجود آمدند.
قدرت دیگر حق نداشت بی‌صاحب و بی‌حد و بدون پاسخگویی باشد. باید زنجیر می‌شد. قانون اساسی قلاده‌ای بود که ملت‌ها بر گردن قدرت انداختند نه زنجیری که قدرت بر گردن ملت بیندازد. یعنی به شکلی نبود که در کشورهای جهان سوم قانون‌های اساسی نمایشی، بیشتر دست قدرتمندان را باز می‌کنند و مقامات غیرپاسخگو تعریف می‌کنند. پس ما هنوز چیزی به نام “نهاد قانون اساسی” نداریم. در قانون اساسی واقعی، قدرت محدود می‌شود، و در قانون اساسی نمایشی ملت محدود می‌شود!
توماس پین درست می‌گفت:قانون اساسی را حکومت به ملت نمی‌دهد بلکه ملت برای مهار حکومت می‌سازد. حکومتِ بی‌قانون اساسی، قدرتی است بی‌حق.
و اگر منظور از نهاد “قاعده‌ای است که همگان بر سر آن به توافق رسیده‌اند و حتی زمانی که به زیانشان باشد به آن قواعد احترام می‌گذارند”، ما متن قانون اساسی داشته‌ایم، اما نهاد قانون اساسی نداشته‌ایم. نهاد یعنی حتی برنده‌ی بازی هم نتواند زمین بازی را به سود خودش عوض کند و این یعنی ما دیگر دنبال “انسان خوب” نیستیم، دنبال قواعدی هستیم که حتی وقتی انسان‌های بد به قدرت می‌رسند نتوانند خرابی به بار آورند.
جفرسون هم همین را می‌گفت:در مسئلۀ قدرت، دیگر از اعتماد به انسان‌ها حرف نزنید؛ بلکه آن‌ها را با زنجیرهای قانون اساسی از آسیب‌رساندن بازدارید.
مشکل ما این نیست که “آدم خوب” در قدرت نیست، مشکل ما نداشتن قواعدی است که خوبی و بدی افراد را جهت دهند. ملت ما به خاطر تجربه‌ی تلخی که از شکست نهادها دارد گمان می‌کند که نهادها نمی‌توانند کاری کنند اما برعکس اشکال کار اینجا است که نهادی ایجاد نشده است. مشکل این نبود که نهادها شکست خوردند؛ مشکل این بود که نهادها هیچ‌وقت به اندازۀ کافی نهاد نشدند.
نهاد یعنی قدرت از حالت شخصی خارج شود و به قاعده تبدیل شود، نه به اراده و نفوذ این و آن فرد و گروه. نهاد، حرص و جاه‌طلبی و اراده‌ی شخصی افراد را در خدمت خیر همگانی درمی‌آورد، بی‌نهادی اجازه می‌دهد همین جنبه‌های منفی که در تمام انسان‌ها وجود دارند، قدرت را به خدمت منفعت شخصی درآورند. گاهی حتی جنبه‌های مثبت یک شخص هم باید مهار شوند تا با قدرت بی‌مهارش برای برپایی آرمان‌شهر فاجعه ایجاد نکند. مونتسکیو در روح‌القوانین می‌نویسد:هر انسانی که صاحب قدرت شود، مستعد سوءاستفاده از آن است. شگفت نیست، اما حقیقت دارد، که حتی فضیلت هم نیازمند حد و مرز است؟نمی‌توان کشور را به امید آدم خوب ساخت، کشور باید طوری ساخته شود که آدم بد هم نتواند آسان ویرانش کند. مسئله این است که قواعدی بسازیم تا کشور گروگان اخلاق شخصی افراد نشود. مدیسون می‌گفت همیشه انسان‌های خوب در دسترس نیستند که پشتیبان فرمان‌ها باشند. این کلیدی بود که نهادهای جمهوری را ایجاد کرد. چون همیشه به انسان‌های خوب دسترسی نداریم یا نمی‌توانیم به نیت قلبی و خیرخواهی افراد پی ببریم، قواعدی می‌سازیم که خودکار عمل کنند به جای “امید بستن” به خوبی انسان‌ها.

مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.

ع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفت − 3 =

پربازدیدترین ها