سرگذشت کوتاهی از هانا آرنت

اقتصاددان :  هم او بود که از دست نازی ها گریخت .و سپس باقی عمرش را صرف هشدار دادن به ما کرد : خطر واقعی دیکتاتور نیست — خطر آن لحظه‌ای است که مردم عادی دیگر نمی‌توانند میان حقیقت و دروغ تمایز قائل شوند.

برلین .
هانا آرنت ، ۲۷ ساله، در سلول گشتاپو نشسته است.
او به‌خاطر کاری که رژیم نازی آن را خیانت می‌دانست دستگیر شده بود: مطالعه درباره یهودستیزی.
هشت روز بازجویی شد. سپس، با ترکیبی از شانس و دلسوزی یک افسر ، آزاد شد.

او بلافاصله از آلمان گریخت .
اول به چکسلواکی . سپس به فرانسه. و وقتی فرانسه به دست نازیها افتاد ، به‌عنوان «بیگانه دشمن» در اردوگاهی در پیرنه بازداشت شد.

او دوباره فرار کرد — از کوهها گذشت ، از اسپانیا و پرتغال عبور کرد و سرانجام در سال ۱۹۴۱ سوار کشتی‌ای شد که او را به نیویورک برد.
او به آمریکا رسید ، با تنها دارائیش : جانش… و پرسش‌هایش :

چگونه این ممکن شد؟
چگونه یکی از تحصیل‌کرده‌ ترین وفرهیخته‌ ترین ملت‌های جهان به بربریت سقوط کرد؟
چگونه مردم عادی — معلمان ، پزشکان ، همسایه‌ها — توانستند به شرکت‌کنندگان در قتل نظاممند تبدیل شوند؟

هانا آرنت چهل سال بعدی زندگی‌اش را صرف پاسخ دادن به این پرسش‌ها کرد.
او در سال ۱۹۰۶ در هانوفر آلمان، در خانواده‌ای یهودی و سکولار به دنیا آمد . پدرش را در هفت‌سالگی از دست داد.
مادرش او را در فضایی از آزادی فکری پرورش داد — هانا فلسفه را نزد مارتین هایدگر و کارل یاسپرس آموخت.
او درخشان بود. همه این را می‌دانستند .
اما یهودی بودن در آلمان نازی یعنی اینکه درخشش ذهنی دیگر ارزشی نداشت.

وقتی هیتلر به قدرت رسید، مسیر دانشگاهی او فرو پاشید . سپس امنیتش .
او به پناهنده تبدیل شد . و بعد، به متفکری که قرار بود فهم ما از استبداد را دگرگون کند.

کتاب «خاستگاه‌های توتالیتاریسم» منتشر شد.

این اثر سنگین، جامع و انقلابی بود .
آرنت در آن تحلیل کرد که چگونه آلمان نازی و روسیه استالینی — با وجود ایدئولوژی‌ های ظاهراً متضاد — هر دو نظامهایی توتالیتر ساختند که نه‌ تنها بدنها، بلکه خود واقعیت را نابود می‌کردند .

او نوشت :
«سوژه‌ی ایده‌آل حکومت توتالیتر نه نازیِ متعصب است و نه کمونیستِ متعصب، بلکه کسی است که برای او تمایز میان واقعیت و خیال ، میان درست و نادرست ، دیگر وجود ندارد.»
این بینش هولناک او بود :
توتالیتاریسم به مؤمنان نیاز ندارد .
fanatik
به مردمی نیاز دارد که دیگر نمی‌دانند چه چیزی واقعی است .

یک رژیم چگونه واقعیت را نابود می‌کند؟

آرنت سازوکار آن را شناسایی کرد : دروغگویی مداوم و بی‌شرمانه .
نه برای اینکه تو را به یک دروغ خاص قانع کند ،
بلکه برای اینکه توانائیت را در تشخیص حقیقت نابود کند .
برای دیکتاتورها، واقعیت‌ ها حقایق عینی نیستند — بلکه همان چیزی هستند که قدرت اعلام می‌کند .

و وقتی دروغ‌ ها آنقدر دائمی و فراگیر می‌شوند ، اتفاقی ترسناک می‌افتد :
مردم در نهایت هم به همه‌چیز باور می‌کنند و هم به هیچ‌ چیز .
فکر می‌کنند همه‌چیز ممکن است و هیچ‌چیز حقیقت ندارد.

یک روزنامه‌نگار فرانسوی از آرنت درباره ریچارد نیکسون و رسوایی واترگیت می‌پرسد.
او ۶۸ سال دارد و شاهد است که یک دموکراسی دیگر با رهبرانی دست‌ وپنجه نرم می‌کند که مدام دروغ می‌گویند .

پاسخ او سرد و لرزه‌ آور است :«اگر همه همیشه به شما دروغ بگویند ، نتیجه‌اش این نیست که شما دروغ‌ ها را باور کنید ، بلکه این است که دیگر هیچ‌ چیز را باور نمی‌کنید.
و مردمی که دیگر نتوانند به چیزی باور داشته باشند ، دیگر نمی‌توانند نظر و داوری داشته باشند .
آنها نه‌تنها توان عمل کردن ، بلکه توان فکر کردن و قضاوت کردن را از دست می‌دهند.
و با چنین مردمی می‌توان هر کاری کرد.»
این دستورالعمل است :
مدام دروغ بگو .
وقتی گیر افتادی ، باز هم دروغ بگو .
به کسانی که حقیقت را می‌گویند حمله کن.
فضا را از اطلاعات نادرست پر کن تا مردم از جست‌وجوی واقعیت دست بکشند.
بعد هر کاری که می‌خواهی بکن — مردم دیگر فلج شده‌اند.

اما چیزی که بیش از همه آرنت را آزار می‌داد، این بود :کسانی که دست به جنایت می‌زنند، هیولا نیستند .

در سال ۱۹۶۱، او در دادگاه آدولف آیشمن شرکت می‌کند-افسرنازی مسئول لجستیک هولوکاست.او انتظارداشت شرّ مجسم راببیند! یک شیطان.
اما در عوض، یک کارمند اداری کسل‌کننده را دید.
آیشمن نه از نفرت یا ایدئولوژی، بلکه از جاه‌طلبی ، اطاعت و فقدان اندیشیدن حرکت می‌کرد .
او گفت که فقط «دستورها را اجرا می‌کرد».
آرنت این را «ابتذال شر» نامید .

او نوشت:«حقیقت تلخ این است که بیشترِ شَر توسط کسانی انجام می‌شود که هرگز تصمیم نگرفته‌اند خوب باشند یا بد.»

بزرگترین جنایت‌ ها را نه هیولاهای سادیست ،
بلکه آدمهای معمولی مرتکب می‌شوند که فکر کردن مستقل را کنار می‌گذارند .
که اطاعت می‌کنند.
که سؤال نمی‌کنند.
که داوری خود را به قدرت می‌سپارند.
پس چه باید کرد؟

آرنت تسلیم ناامیدی نشد.
در سال ۱۹۶۸ ، او کتاب «مردان در روزگار تاریک» را منتشر کرد — مجموعه‌ای از جستارها درباره افرادی که با اعمال کوچک شجاعت و درستکاری در برابر استبداد ایستادند .

او نوشت :«حتی در تاریک‌ترین زمان‌ها ، ما حق داریم به اندکی روشنایی امیدوار باشیم، و این روشنایی ممکن است نه از نظریه‌ ها و مفاهیم، بلکه از شعله لرزان و ناپایدار مردان و زنانی بیاید که در زندگی و کارشان، تقریباً در هر شرایطی، آن را روشن می‌کنند.»

در اعمال فردی شجاعت اهمیت دارد .
نه انقلابهای بزرگ . نه قهرمانان کامل .
فقط انسانهایی که از فکر کردن دست نمی‌کشند .
که از واگذار کردن داوری خود امتناع می‌کنند.
که بر تمایز میان حقیقت و دروغ پافشاری می‌کنند .

آرنت به چیزی باور داشت که آن را «زادمانی» می‌نامید :این ایده که هر تولد انسانی یک آغاز تازه است — توانایی برای عمل خود جوش که امکان تغییر را فراهم می‌کند .

هیچ نظامی، هرچقدر هم توتالیتر ، نمی‌تواند این توان انسانی برای آغاز چیزی نو را کاملاً کنترل کند.
برای مقاومت .
برای اندیشیدن .
برای عمل کردن .

این پادزهر او در برابر توتالیتاریسم بود : معجزه کنش انسانی .

۴ دسامبر ۱۹۷۵. نیویورک.
هانا آرنت بر اثر سکته قلبی در ۶۹ سالگی ، پشت میز کارش، در میانه نوشتن جمله‌ای از دست‌نوشته‌ای درباره داوری، درگذشت .

به‌طور نمادین ، او در حال فکر کردن مرد .

امروز، هشدارهای آرنت پیشگویانه به نظر می‌رسند .
ما در دورانی زندگی می‌کنیم که رهبران بی‌شرمانه دروغ می‌گویند ، اطلاعات نادرست سریعتر از حقیقت پخش می‌شود ، مردم در حبابهای ایدئولوژیک فرو می‌روند، و جنبش‌های اقتدارگرا در دموکراسی‌های سراسر جهان اوج می‌گیرند.

آرنت این را پیش‌بینی کرده بود.
او به ما هشدار داد :
خطر ، استبدادی نمایشی نیست که یک‌ شبه از راه برسد.
خطر، فرسایش آهسته و خاموش توان ما برای تشخیص درست از نادرست است.

خطر این است که مردم عادی آن‌قدر گیج، خسته و بدبین شوند که دیگر تلاش نکنند بفهمند چه چیزی واقعی است.

و وقتی این اتفاق بیفتد — وقتی یک جمعیت دیگر نتواند قضاوت کند ، فکر کند یا عمل کند — می‌توان هر کاری با آن کرد.

اما او برای ما راه خروجی هم گذاشت :
خودت فکر کن .
از واگذار کردن داوری‌ ات خودداری کن .
به تمایز میان واقعیت و خیال بچسب .
شعله کوچک و لرزانت را روشن نگه دار — حتی اگر ضعیف به نظر برسد .

زیرا توتالیتاریسم از نبود اندیشه تغذیه می‌کند.
و هر انسانی که از فکر کردن دست نمی‌کشد، خود یک عمل مقاومت است.

هانا آرنت (۱۹۰۶–۱۹۷۵)
پناهنده. فیلسوف. حامل حقیقت.

زنی که از استبداد گریخت — و تمام زندگیش را صرف آموختن به ما کرد که چگونه آن را بشناسیم ، پیش از آنکه خیلی دیر شود.

مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.

 

ع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × 1 =

پربازدیدترین ها