لطفا درد را از ریشه ببینید !

 جعفر بخشی بی نیاز  روزنامه نگار و عضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : گفت : فکر و ذکرمان این روزها همه شده کسب آبرو. آخر چه آبرویی. بیایید مملکت ‌را تعطیل کنید و به جایش دارالایتام بسازید. حتما که بهتر است. مردم نان شب ندارند. انگار قحطی ست. دوا نیست. مرض ها و مریضی ها در شهر بیداد می‌کند.  نفوس حق‌ النفس می‌دهند بعضی ها. باران رحمت از دولتیِ سرِ قبله ی عالم است و سیل و زلزله و آلوده گی و وبا از معصیت این مردم. ما میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهل‌ تر این روزها. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مُهر نکبت زده. چشم‌ ها خمار از تراخم است و چهره‌ها تکیده از خستگی و کشیدن های زیاد از تریاک. ملیجک در گلدان نقره خراب کاری می کند. چه انتظاری از این دودمان با آن سر سلسله اخته ! خلق خدا به چه روز افتادند از تدبیر ما. دلال. فاحشه‌. لوطی. یله. قاپ باز. کف زن. رمال. معرکه گیر. گدایی که خودش شغلی ست. مملکت عن قریب است که به دست اینها تکه تکه شود.

ایران تاریخ های تکه پاره زیاد دیده. روزهای تاریک و اوضاع آشفته ؛ مردم سر در گریبان فرو برده و به غم نشسته. شاهد و ناظر بوده که چه روزهایی دشوار بر ایرانی رفته. شبهایی که نان نداشته و روزهایی که بسیار پیِ نان دویده. به زندان و حبس افتاده و روی درخت های شهر به دار رفته. با این همه ایران مانده و ایرانی هم. دست آخر او که رفته و در غبار زمان محو شده ؛ ایرانی نبوده. مردم پا به پای هم رنج را کشیده اند. غصه را با هم خورده اند. اما از پا در نیامده اند. در راه نمانده اند. پادشاهان عادل هم دیده ایران. آن رویِ ستمگری را هم به تماشا نشسته‌ ایران. هم انوشیروان عادل دیده هم آقا محمد خان. هم نشان از میرزای جنگلی دارد و هم اجنبی های خود فروخته. همه را تک به تک به اسم می شناسد. هم راه می دانسته هم چاه. اما آن چه از دفتر مکتوبِ ایران به جا مانده ، همین مردمی بوده که از رنج گنج بافتند و یادگارانِ پدران شان را با چنگ و دندان نگه داشتند‌. نگذاشتند ایران از دست برود. تاریخ با همین مردم ؛ ایرانی تازه را دوباره از نو خواهد نوشت و به نسل های بعدی خواهد رساند.

 اما می بینیم که ایران جانِ ما خسته است. خسته از ریاها و تزویرها و نفاق ها و دورویی ها. دارد می بیند که این مردم زیر و دست پا دارند له می شوند. دارند غصه می خورند. پیر می شوند. درد دارند این مردم اما کسی دردهایشان را نمی بیند. می گویند خودشان آن بالا آسمانِ بالای سرشان جور دیگری ست و برای ما جور دیگر. انگار دو کشوریم. دو آسمان با دو زمین. حتی هوای نفس هایمان با هم فرق دارد. آنها درد را از رو می بینند و نسخه می دهند و نسخه ها افاغه نمی کند. ما می گوییم درد را از ریشه ببینید و چون ما گرسنه و تشنه باشید. از همین هوا نفس بکشید. از همین نان بخورید. توی همین سفره بنشینید. ماهیانه های ما را بگیرید. لباس های ما را بپوشید. توی خانه های ما زندگی کنید. اشگنه بخورید و پای مرغ بگیرید. درد را جوری که ما می بینیم ؛ ببینید. ایران جانِ ما دارد روزهای سختی را به حافظه ی تاریخ می دهد. اما ایران هم هوای آلوده ی به ظلم نشسته را دیده هم هوای پاک و لطیف را. آن طور نمانده دیروز و امروز هم این طور نمی ماند‌. و گفت به زنده ماندن در این دیار ؛ چه پای سختی فشرده ایم. چه مرگ ها آزموده ایم و تعجب که هنوز نمرده ایم !

مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.

ع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × دو =