خوان اول رستم

کی‌کاووس در مرحله‌ای از دوران پادشاهی خود به مازندران لشکر کشید و در آنجا زمینگیر شد و حتی بینایی خود را به طور موقت از دست داد. او از زال کمک خواست و زال فرزند جوانش یعنی رستم پهلوان را به کمک کی‌کاووس اعزام کرد. رستم برای اینکه زودتر برسد، از راه میان‌بر رفت. این راه اگرچه کوتاه‌تر بود اما بسیار سخت‌ و خطرناک‌تر بود. به گونه‌ای که در این مسیر رستم با هفت خطر بزرگ رو به رو شد. این هفت خطر بزرگ در شاهنامه به عنوان “هفت خوان رستم” معروف است. اینک خوان اول را برای شما بازگو می‌نماییم. سپس به این می‌پردازیم که در خوان نخست چه درس و پیامی برای ما وجود دارد. رستم برای رسیدن به مقصد و نجات کی‌کاووس و سران ایران از بند اسارت و گرفتاری شتاب داشت. لذا ضمن انتخاب راه سخت و دشوار با نهایت سرعت و توان حرکت می‌کرد. به گونه‌ای که راه دو روزه را یک روزه طی کرد. در پایان روز گرسنه و خسته شد. ناگهان دشتی پر از گورخر پدیدار شد. رستم با رخش تیزپا به سوی آنها رفت.

کمند و پی رخش و رستم سوار
نیابد از او دام و دد زینهار
کمند کیانی بینداخت شیر
به حلقه در آورد گور دلیر
کشید و بیفکند گور آن زمان
بیامد برش چون هژبر دمان
ز پیکان تیز آتشی برفروخت
بدو خاور و خاشاک و هیزم بسوخت
گور خر را شکار کرده و بر آتش کباب کرده و خورد. از رخش هم لگام و زین برداشت تا رخش استراحت کند. سپس جای مناسبی برای استراحت خود فراهم کرد و به خواب رفت. غافل از اینکه آن بیشه‌ی به ظاهر آرام جای شیر درنده بود. پس از اینکه رستم به خواب عمیق فرو رفت، شیر ظاهر شد و برآشفت و به سمت رخش و رستم حمله کرد. از زبان شاهنامه بخوانیم:
بر نیستان بستر خواب ساخت
در بیم را جای ایمن شناخت.
در آن نیستان بیشه ی شیر بود
که پیلی نیارست از آن نی درود.
چو یک پاس بگذشت درنده شیر
به سوی کنام خود آمد دلیر.
بر نی یکی پیل را خفته دید
بر او یکی اسب آشفته دید.
سوی رخش رخشان برآمد دمان
چو آتش بجوشید رخش آن زمان.
رخش با آن شیر درگیر می‌شود (می‌دانیم که رخش یک اسب معمولی نبود). رخش تا دید که شیر نزدیک وی شد، ناگهان روی دو پای خود بلند شد و با همه‌ی زور و وزن خود با دو دست، محکم بر سر شیر کوبید و هم‌زمان دندان‌های تیز خود را به پشت شیر فرو کرد. دوباره شیر پیش از اینکه فرصت حمله پیدا کند، همین کار را رخش انجام داد و فرصت اقدام به شیر را نمی‌داد. جنگ و درگیری بین رخش و شیر برقرار بود ولی رخش با استفاده از وزن و دست و دندان‌های قوی خود و با هوشی که داشت به درگیری با شیر ادامه داد و سرانجام شیر از پای درآمد و در نهایت رخش موفق شد که شیر را از پای در آورد و کاسه سر شیر را با دندان هایش خرد کند.
همی زد بر آن خاک تا پاره کرد
ددی را بر آن چاره بیچاره کرد.
وقتی رستم بیدار شد و دید که یک شیر درنده چنین به دست رخش جان داده است، شگفت زده شد و سپس رخش را مورد خطاب قرار داد و گفت: “ای حیوان با وفا و باهوش تو چرا با شیر جنگیدی؟چرا خروش برنیاوردی تا من بیدار شوم”. سپس رستم به رخش می‌گوید: اگر تو به چنگ شیر کشته می‌شدی؛ من چگونه خودم را به مازندران می‌رساندم و مأموریت خود را انجام می‌دادم؟ سپس رخش را زین کرده و سوار بر آن حرکت می‌کند .
تن رخش بسترد و زین برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد.
نکات قابل توجه در این خوان این است:
۱_ این خوان نشانگر اهمیت حیوان اسب در آن روزگار برای انسان است.
۲_ هوش و قدرت رخش را می‌رساند و در همین آغاز کار رخش برای رستم و هم برای ما نشان داده می‌شود که با چه اسب ویژه‌ای طرف هستیم.
۳_ رستم صبح زود که می‌خواهد حرکت کند نام خدا را می‌گوید. مثل همین روزگار ما که اغلب مردم در آغاز صبح به هنگام عزیمت برای کار و زندگی می‌گویند: خدایا به امید تو.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 + پنج =

پربازدیدترین ها