دکتر مجید سجادی پناه با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : برای فهم واشنگتن، شناخت کاخ سفید، کنگره، قانون اساسی و ساختار رسمی حکومت آمریکا ضروری است، اما کافی نیست. آنچه در عمل سیاست آمریکا را شکل میدهد، تنها در نهادهایی که اختیار رسمی دارند اتفاق نمیافتد. در کنار این ساختار رسمی، شبکهای از افراد، ائتلافها، لابیها، رسانهها، اندیشکدهها، شرکتهای روابط عمومی، گروههای ذینفوذ و حتی دولتهای ایالتی فعالیت میکنند که در شکلگیری تصمیمات سیاسی نقش دارند.
به همین دلیل، اگر کسی بخواهد بفهمد «واشنگتن چگونه کار میکند»، باید فراتر از کتابهای علوم سیاسی و نمودارهای رسمی حکومت برود و به سراغ چیزی برود که میتوان آن را «معماری واقعی قدرت» نامید؛ یعنی اینکه چه کسانی با چه کسانی ارتباط دارند، چه کسی میتواند بر چه تصمیمی اثر بگذارد، ائتلافها چگونه شکل میگیرند، اطلاعات از چه مسیرهایی حرکت میکند و چگونه یک ایده یا مطالبه سیاسی سرانجام به تصمیم رسمی تبدیل میشود.
ساختارهای قدرت؛ قدرت در عمل چگونه کار میکند؟
نقطه آغاز شناخت واشنگتن، فهم رابطه میان ساختارهای رسمی و شبکههای غیررسمی قدرت است.
قانون اساسی آمریکا اختیارات نهادهای اصلی را مشخص کرده است، اما قانون اساسی بهتنهایی توضیح نمیدهد که در یک تصمیم مهم سیاسی، چه کسی بیشترین نفوذ را خواهد داشت. در عمل، قدرت میان نهادها، افراد و شبکههایی توزیع شده است که دائماً با یکدیگر همکاری، رقابت و ائتلاف میکنند.
در چنین محیطی، شناخت ائتلافها اهمیت زیادی دارد. هر بازیگر باید بداند چه کسانی با او هممنافعاند، چه کسانی مخالفاند، چه کسانی را میتوان با خود همراه کرد و چه کسانی میتوانند یک تصمیم را متوقف کنند.
در واقع، «نفوذ» در واشنگتن یک موقعیت ثابت نیست؛ چیزی است که باید آن را ایجاد کرد، به کار گرفت و حفظ کرد.
کاخ سفید، شورای امنیت ملی و فرایند تصمیمگیری
در رأس قوه مجریه، کاخ سفید قرار دارد؛ اما حتی در اینجا نیز تصمیمگیری یک فرایند فردی و ساده نیست.
از فرمانهای اجرایی گرفته تا تصمیمات مربوط به سیاست خارجی و امنیت ملی، مجموعهای از نهادها و سازمانها در شکلگیری تصمیم نهایی دخالت دارند. کاخ سفید، شورای امنیت ملی، وزارتخانهها و سازمانهای اجرایی و در بسیاری از موارد کنگره، هرکدام بخشی از این فرایند را در اختیار دارند.
بنابراین برای فهم یک تصمیم آمریکایی، تنها پرسیدن اینکه «رئیسجمهور چه میخواهد؟» کافی نیست. باید دید این خواسته چگونه در فرایند بینسازمانی بررسی شده، چه نهادهایی با آن موافق یا مخالف بودهاند و چه محدودیتهایی بر رئیسجمهور وجود داشته است.
این نکته بهویژه درباره سیاست خارجی و امنیت ملی اهمیت دارد؛ حوزهای که در آن تصمیم نهایی معمولاً حاصل تعامل چندین مرکز قدرت است.
کنگره؛ فراتر از مجلس نمایندگان و سنا
کنگره نیز آن نهاد یکپارچهای نیست که در نگاه اول به نظر میرسد.
مجلس نمایندگان و سنا ساختار، منافع و منطق سیاسی متفاوتی دارند. در درون هر یک نیز کمیتهها، فراکسیونهای حزبی، اعضای کنگره و کارکنان و مشاوران آنها قرار دارند.
به همین دلیل، کسی که قصد دارد بر سیاست کنگره اثر بگذارد، نمیتواند صرفاً با «کنگره» بهعنوان یک نهاد واحد ارتباط برقرار کند. باید کمیته مربوط، عضو مربوط، کارکنان او، اولویتهای حزبی و شبکه سیاسی پیرامون او را شناخت.
در اینجا یک نکته مهم وجود دارد: بخشی از قدرت واقعی کنگره در اختیار کسانی است که ممکن است نامشان در صدر اخبار نباشد، اما در تهیه متن قانون، تنظیم مواضع و آمادهسازی تصمیمات نقش مستقیم دارند.
رأیدهندگان و افکار عمومی؛ سیاستمدار برای چه کسی تصمیم میگیرد؟
هیچ سیاستمداری در واشنگتن نمیتواند افکار عمومی را نادیده بگیرد.
احساسات رأیدهندگان، نگرانیهای اقتصادی و اجتماعی و موضوعاتی که جامعه آنها را مهم میداند، بر دستور کار سیاستگذاران اثر میگذارد. به همین دلیل، شناخت سیاست آمریکا بدون شناخت جامعه آمریکا ناقص است.
در واقع، میان افکار عمومی و تصمیمات سیاسی یک رابطه دائمی وجود دارد. سیاستمداران از جامعه پیام میگیرند، آن را تفسیر میکنند و سپس بر اساس آن در فضای سیاسی تصمیم میگیرند؛ در عین حال، خود سیاستمداران و رسانهها نیز بر افکار عمومی اثر میگذارند.
اکوسیستم ارتباطات؛ اطلاعات چگونه به قدرت تبدیل میشود؟
یکی از مهمترین ویژگیهای واشنگتن، وجود یک «اکوسیستم ارتباطات» گسترده و بههمپیوسته است.
رسانههای سنتی، رسانههای اجتماعی، شرکتهای روابط عمومی، شرکتهای لابیگری، اندیشکدهها، سازمانهای سیاسی و کارشناسان، همگی در جریان تولید و توزیع اطلاعات نقش دارند.
در این محیط، رسانه صرفاً وسیلهای برای انتقال خبر نیست. گاهی مسئلهای را برجسته میکند، گاهی آن را وارد دستور کار سیاسی میکند و گاهی زمینه اجتماعی لازم برای یک تصمیم سیاسی را فراهم میسازد.
از همین رو، برای فهم قدرت در واشنگتن باید پرسید:
چه کسی مسئله را تعریف میکند؟ چه کسی آن را برجسته میکند؟ چه کسی درباره آن روایت میسازد؟ و چگونه این روایت از فضای رسانهای به فضای تصمیمگیری سیاسی منتقل میشود؟
اندیشکدهها؛ جایی میان ایده و تصمیم
اندیشکدهها و شبکه کارشناسی نیز در این معماری جایگاه ویژهای دارند.
در واشنگتن فاصله میان تولید یک ایده و ورود آن به فرایند سیاستگذاری میتواند بسیار کوتاه باشد. کارشناسان، اندیشکدهها، رسانهها، مقامات دولتی و شبکههای سیاسی دائماً با یکدیگر در ارتباطاند.
بنابراین، برای شناخت یک سیاست، تنها نباید متن نهایی آن را مطالعه کرد؛ بلکه باید مسیر شکلگیری آن ایده را نیز دنبال کرد:
ایده از کجا آمده است؟ چه کسی آن را مطرح کرده؟ چه کسانی از آن حمایت کردهاند؟ چگونه وارد فضای رسانهای شده و چه زمانی به دستور کار سیاستگذاران راه یافته است؟
این مسیر، گاهی بیش از خود تصمیم نهایی، واقعیت پشت یک سیاست را آشکار میکند.
ایالتها؛ قدرتی که نباید از واشنگتن حذف شود
آمریکا فقط واشنگتن نیست.
دولتهای ایالتی در تفسیر و اجرای سیاستها نقش مهمی دارند و در برخی حوزهها میتوانند بر سیاست فدرال نیز اثر بگذارند. تفاوت منافع ایالتها، رقابت میان آنها و اختیارات گستردهای که در نظام فدرال دارند، بخشی از واقعیت قدرت آمریکا را شکل میدهد.
از این منظر، آمریکا را باید شبکهای از مراکز قدرت دانست، نه یک مرکز واحد تصمیمگیری.
بحران؛ جایی که معماری قدرت خود را نشان میدهد
اما شاید بهترین راه برای فهم اینکه واشنگتن واقعاً چگونه کار میکند، مشاهده آن در شرایط بحران باشد.
در بحران، تصمیمگیرنده با انبوهی از اطلاعات، اخبار، هشدارها و فشارهای سیاسی مواجه است. مسئله اصلی دیگر صرفاً «داشتن اطلاعات» نیست؛ بلکه تشخیص این است که کدام اطلاعات مهم است و کدامیک صرفاً نویز ایجاد میکند.
یک تصمیمگیر موفق باید بتواند در زمانی کوتاه، تحولات فوری را ارزیابی کند، اطلاعات حیاتی را تشخیص دهد، بازیگران مؤثر را بشناسد، محدودیتهای موجود را درک کند و از شبکههای قدرت برای تولید یک پاسخ مؤثر استفاده کند.
به همین دلیل، شبیهسازی بحران در چنین دورهای اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا شرکتکننده را از مطالعه صرف ساختارها خارج میکند و او را در موقعیتی قرار میدهد که باید در شرایط واقعیِ فشار، عدم قطعیت و کمبود زمان تصمیم بگیرد.
آنچه باید از واشنگتن فهمید
در نهایت، تصویری که از واشنگتن به دست میآید، تصویری بسیار پیچیدهتر از یک نظام سیاسی متشکل از رئیسجمهور، کنگره و دستگاههای دولتی است.
واشنگتن مجموعهای از نهادها، افراد، شبکهها، ائتلافها، رسانهها، اندیشکدهها، لابیها، افکار عمومی و دولتهای ایالتی است که دائماً بر یکدیگر اثر میگذارند.
از این منظر، پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که:
«چه نهادی اختیار تصمیمگیری دارد؟»
پرسش مهمتر این است:
«چه کسی واقعاً میتواند بر تصمیم اثر بگذارد، از چه مسیری، با اتکا به کدام شبکه و تحت تأثیر چه فشارهایی؟»
این همان تفاوت میان «شناخت ساختار سیاسی آمریکا» و «شناخت معماری قدرت در واشنگتن» است.
و شاید مهمترین درس این باشد که برای فهم هر نظام سیاسی، نباید تنها به ساختارهای رسمی آن نگاه کرد؛ باید دید قدرت در عمل چگونه جریان پیدا میکند، چگونه شبکه میسازد، چگونه نفوذ تولید میکند و چگونه در لحظه بحران خود را نشان میدهد.
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع