جعفر بخشی بی نیاز نویسنده و عضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : جامعه ایران به نوعی بیحسی و بیتفاوتی رسیده. صداها و اعتراضات شنیده نمی شود. فقر و نداری مردم از وجدان و انصاف مدیران دور شده. بسیاری از پرونده های رانت و اختلاس به سمت فراموشی رفته. افشاگریها به تغییر ملموس در زندگی مردم منتهی نمیشود. فاصله میان وعده و واقعیت هر روز عمیقتر شده و خشم عمومی به تدریج جای خود را به نوعی خستگی و بیاعتمادی داده است. و این بیتفاوتی را نباید ساده و معمولی تعبیر کرد. سکوت که همیشه نشانه تأیید نیست. گاهی نشانه استیصال است. گاهی انسان آن قدر فریاد میزند و پاسخی نمیشنود که سرانجام به ناچار سکوت میکند. نه به این دلیل که مسئله حل شده بلکه چون دیگر باور ندارد فریادش چیزی را تغییر دهد. و خطرناک ترین لحظه برای یک جامعه زمانی نیست که مردم عصبانیاند که زمانی ست که به این نتیجه میرسند که حتی عصبانیتشان هم دیگر بیفایده است.
مهم تر از اینها اما بیتفاوتی در برابر خطر جنگ نیز نگرانی های عمیقی به وجود آورده است. این بیاعتنایی لزوماً به معنای نترسیدن از جنگ نیست. گاهی انسان آن قدر درگیر جنگ ناتمام زندگی روزمره خود است که دیگر توان کافی برای ترسیدن از جنگی تازه را ندارد. مردمی که سالها با نااطمینانی در یک جامعه بسته و محدود زندگی کردهاند ؛ دیگر برای فردا برنامهای ندارند. وقتی آینده به مجموعهای از علامتهای سؤال تبدیل میشود ؛ وقتی هیچ کس نمیتواند با اطمینان از فردای بهتر سخن بگوید. وقتی جوان نمیداند حاصل تحصیل و تلاشش چه خواهد شد. خانواده نمیداند از پس هزینههای ماه آینده بر میآید یا نه و بازنشسته نمیداند حقوقش تا چند روز کفاف زندگی را میدهد چنین جامعه ای آرام آرام از حرکت باز میایستد. جامعهای که دیگر برای فردای خود رؤیایی ندارد به تدریج توان ساختن فردا را هم از دست میدهد. آدمها به جای آنکه برای بهتر شدن زندگی تلاش کنند تنها میکوشند روز دیگری را پشت سر بگذارند.
به جای برنامه ریزی به بقا فکر میکنند. به جای امید خود را برای بدتر شدن اوضاع آماده میکنند و به جای آنکه بپرسند چگونه میتوان شرایط را تغییر داد از خود میپرسند تا کجا باید تحمل کرد. به نقطهای رسیدهایم که بعضیها نه برای بهتر شدن اوضاع امیدی دارند و نه حتی انرژی اعتراض کردن. فقط ایستادهاند و نگاه میکنند تا ببینند پایان این مسیر کجاست. جامعه امیدش را از دست داده است. البته هنوز نمیتوان گفت همه چیز تمام شده است ؛ اما میتوان گفت ادامه این مسیر ؛ بدون اصلاحات واقعی و بازسازی اعتماد عمومی شدنی نیست. ملتی که از فساد خشمگین نمیشود ؛ از جنگ نمیترسد و به فردا امیدی ندارد الزاماً ملتی راضی نیست که ملتی ست که بیش از اندازه خسته شده است. و وای به روزی که خستگی یک ملت با بیتفاوتی اشتباه گرفته شود. چرا که همان ملت بی تفاوت سرانجام از لاک تنهایی خود بیرون می آیند و در عین ناباوری همه چیز را تغییر می دهند.
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع