رسول خان امین با درج یادداشتی در اقتصاددان در مورد دکترین جنگ نوشت : پژواک یک دکترین؛ وقتی جنگها جهان را امنتر نکردند؛ صدای انفجارها سرانجام خاموش میشود؛ اما تصمیمهایی که در اتاقهای قدرت گرفته میشوند، گاهی پس از پایان جنگ نیز به زندگی ملتها ادامه میدهند. ویرانههای بغداد، سالهای طولانی جنگ در افغانستان، بحرانهای خاورمیانه و جنگ فرسایشی اوکراین، تنها فصلهایی از یک داستان بزرگترند؛ داستان سیاستی که بارها وعده داد با افزایش قدرت نظامی، جهان را امنتر خواهد کرد، اما در بسیاری موارد، خود به بخشی از مشکل تبدیل شد. در این میان، نام لیندسی گراهام بهعنوان یکی از شناختهشدهترین چهرههای مداخلهگرای سیاست خارجی امریکا مطرح بوده است؛ سیاستمداری که در بسیاری از بحرانهای مهم دو دهه اخیر، از افزایش فشار، تحریم و قدرت نظامی امریکا دفاع کرده است؛ اما اگر بخواهیم میراث سیاسی چنین چهرهای را ارزیابی کنیم، پرسش اصلی این نیست که او چند بار از جنگ دفاع کرد؛ پرسش این است: آیا جنگهایی که او و همفکرانش از آنها حمایت کردند، واقعاً جهان را امنتر کردند؟ پاسخ تاریخ، دستکم در عراق و افغانستان، چندان ساده و امیدوارکننده نیست.
- وقتی چکش، جای دیپلماسی را گرفت
در سیاست خارجی امریکا، همواره جریانی قدرتمند وجود داشته که امنیت را درگرو برتری نظامی میبیند. از این منظر، اگر امریکا عقبنشینی کند، رقیب پیشروی خواهد کرد؛ اگر امریکا تهدید کند، دشمن عقب خواهد نشست؛ و اگر قدرت نظامی بهاندازه کافی به نمایش گذاشته شود، طرف مقابل سرانجام تسلیم خواهد شد. این نگاه را میتوان با برخی برداشتهای واقعگرایانه از سیاست بینالملل مقایسه کرد؛ هرچند نباید دیدگاه سیاسی گراهام را عیناً با یک نظریه دانشگاهی مانند «واقعگرایی تهاجمی» یکی دانست. مشکل زمانی آغاز میشود که این منطق به یک نسخه عمومی برای همه بحرانها تبدیل شود. اینجاست که جمله معروف آبراهام مزلو درباره «چکش» معنای سیاسی پیدا میکند: وقتی تنها ابزار موجود چکش باشد، بسیاری از مشکلات شبیه میخ دیده میشوند. به نظر میرسد یکی از انتقادهای جدی به سیاست خارجی مداخلهگرای امریکا همین باشد: بحرانهایی با ماهیت کاملاً متفاوت، بارها با یک ابزار پاسخ گرفتهاند؛ فشار، تحریم و زور؛ اما جهان همیشه با این نسخه تسلیم نمیشود.
- عراق؛ پیروزی نظامی، شکست سیاسی
۲۰ مارچ ۲۰۰۳، امریکا و متحدانش حمله به عراق را آغاز کردند. بغداد سقوط کرد و حکومت صدام حسین در مدت کوتاهی فروریخت. از منظر نظامی، عملیات موفقیتآمیز به نظر میرسید؛ اما جنگ فقط سقوط یک پایتخت نیست. مسئله اصلی از روزی آغاز شد که پیروزی نظامی به پایان رسید و مسئله ساختن نظم سیاسی جدید مطرح شد. ادعای وجود سلاحهای کشتارجمعی که یکی از پایههای اصلی توجیه جنگ بود، درنهایت اثبات نشد؛ اما پیامدهای جنگ بسیار واقعیتر از ادعاهای اولیه بودند: بیثباتی سیاسی، خشونت فرقهای، رشد گروههای افراطی و درنهایت ظهور داعش. اینجا یک پرسش بزرگ شکل میگیرد: اگر برای سرنگونی یک حکومت چند هفته کافی باشد، اما برای ساختن یک نظم سیاسی پایدار سالها جنگ لازم شود، آیا میتوان آن را یک پیروزی راهبردی دانست؟ شاید بزرگترین درس عراق همین باشد: فتح یک کشور با ارتش ممکن است؛ ساختن یک کشور با ارتش ممکن نیست.
- افغانستان؛ جنگی که پایانش از آغازش دشوارتر بود
افغانستان برای سیاست خارجی امریکا آزمونی حتی بزرگتر بود. امریکا در سال ۲۰۰۱ باهدف سرکوب القاعده و برچیدن پناهگاههای تروریستی وارد افغانستان شد؛ اما مأموریت بهتدریج از مبارزه با تروریسم به پروژهای گستردهتر برای ساختن نهادهای سیاسی و امنیتی تبدیل شد. بیست سال بعد، امریکا از افغانستان خارج شد و امارت اسلامی دوباره کنترول کابل را به دست گرفت. این پایان برای بسیاری در واشنگتن یک شکست تلخ بود؛ و گراهام نیز از منتقدان جدی خروج امریکا به شمار میرفت؛ اما پرسش تاریخی باقی میماند: اگر حضور نظامی بیستساله نتوانست یک نظم سیاسی پایدار ایجاد کند، آیا راهحل، حضور نظامی دائمی بود یا باید اساس راهبرد موردبازنگری قرار میگرفت؟ در اینجا نیز تجربه افغانستان نشان داد که قدرت نظامی، هرچقدر بزرگ باشد، نمیتواند جایگزین واقعیتهای تاریخی، اجتماعی و سیاسی یک کشور شود. افغانستان ثابت کرد که نمیتوان آینده یک ملت را صرفاً از روی نقشههای نظامی واشنگتن طراحی کرد. این کشور برای امریکا تنها یک میدان جنگ نبود؛ آزمونی برای محدودیت قدرت امریکا بود.
- اشتباه بزرگ؛ یکی دانستن عقبنشینی با شکست
یکی از بحثهای مهم در اندیشه سیاست خارجی امریکا این است که عقبنشینی لزوماً به معنای شکست نیست. گاهی ادامه یک جنگ، از پایان دادن به آن پرهزینهتر است. گاهی حفظ نیروها برای جلوگیری از یک شکست کوتاهمدت، خود زمینهساز یک شکست بلندمدت میشود؛ و گاهی یک قدرت بزرگ باید بپذیرد که همه مشکلات جهان را نمیتواند با حضور نظامی خود حل کند. این همان نقطهای است که منتقدان سیاست گراهام و جریان مشابه او مطرح میکنند: آیا هر خلأ قدرتی واقعاً باید با حضور امریکا پر شود؟ اگر پاسخ مثبت باشد، امریکا باید در همه نقاط جهان حضورداشته باشد؛ و اگر پاسخ منفی باشد، باید پذیرفت که عقبنشینی از برخی میدانها میتواند بخشی از یک راهبرد عقلانی باشد، نه الزاماً نشانه ضعف.
- از ایران تا غزه؛ آیا فشار همیشه بازدارندگی میآورد؟
در پرونده ایران، گراهام از فشار شدید، تحریم و مواضع سخت علیه جمهوری اسلامی دفاع کرده است؛ اما چهار دهه فشار و تحریم علیه ایران نشان داده که فشار اقتصادی بهتنهایی الزاماً رفتار یک حکومت را مطابق خواست قدرت خارجی تغییر نمیدهد. در مورد اسرائیل و غزه نیز مسئله پیچیدهتر است. حمایت نظامی امریکا از اسرائیل، از نگاه واشنگتن بخشی از راهبرد بازدارندگی و حمایت از متحد است؛ اما از منظر منتقدان، ادامه جنگ و افزایش تلفات غیرنظامیان میتواند به گسترش نفرت، رادیکالشدن نسلهای جدید و تضعیف اعتبار اخلاقی و سیاسی غرب منجر شود. در اینجا یک پرسش اساسی مطرح میشود: آیا امنیت را میتوان با افزایش ناامنی دیگران ساخت؟ اگر پاسخ منفی باشد، سیاست خارجی نیازمند چیزی فراتر از قدرت نظامی است؛ نیازمند دیپلماسی، عدالت سیاسی، توسعه اقتصادی و توجه به ریشههای بحران است.
- اوکراین؛ جنگی که جهان را دوباره دوقطبی کرد
در جنگ اوکراین نیز گراهام از حامیان جدی حمایت نظامی از کییف بوده است. استدلال حامیان این سیاست روشن است: اگر روسیه در اوکراین متوقف نشود، دیگر کشورها نیز در برابر تجاوز آسیبپذیر خواهند شد؛ اما منتقدان سؤال دیگری مطرح میکنند: جنگ تا کجا باید ادامه یابد و هزینه آن را چه کسی میپردازد؟ این پرسش به معنای نادیده گرفتن حق حاکمیت اوکراین نیست. برعکس، احترام به تمامیت ارضی کشورها یکی از اصول اساسی حقوق بینالملل است؛ اما دفاع از یک اصل حقوقی و انتخاب بهترین راهبرد برای پایاندادن به جنگ، دو مسئله متفاوتاند. ممکن است یک کشور ازنظر حقوقی حق دفاع داشته باشد، اما همزمان جامعه بینالمللی نیز وظیفه داشته باشد برای رسیدن به یک صلح پایدار تلاش کند. جنگ میتواند یک نبرد را برنده کند؛ اما تنها دیپلماسی میتواند جنگ را پایان دهد.
- مشکل اصلی؛ جنگی که هدفش روشن نیست
بزرگترین نقد به سیاست مداخلهگرایانه این نیست که امریکا قدرت نظامی دارد. قدرت نظامی برای هر دولت بزرگی ضروری است. مشکل زمانی آغاز میشود که قدرت نظامی بهجای «آخرین ابزار»، به «اولین پاسخ» تبدیل شود. امریکا میتواند یک حکومت را سرنگون کند؛ اما نمیتواند با بمباران، اعتماد اجتماعی ایجاد کند. میتواند یک گروه مسلح را هدف قرار دهد؛ اما نمیتواند با موشک، یک نسل را از افراطگرایی دور کند. میتواند یک کشور را تحریم کند؛ اما نمیتواند صرفاً با فشار اقتصادی، هویت سیاسی آن کشور را تغییر دهد؛ و میتواند یک جنگ را آغاز کند؛ اما تضمینی وجود ندارد که خودش تصمیم بگیرد جنگ چگونه و چه زمانی پایان یابد.
- میراث واقعی گراهام؛ یک فرد یا یک مکتب؟
اگر روزی قرار باشد کارنامه سیاسی لیندسی گراهام در تاریخ بررسی شود، احتمالاً مسئله فقط زندگی و مرگ یک سناتور نخواهد بود. مسئله، مکتبی است که او نماینده یکی از پر صداترین چهرههای آن بود: مکتب قدرت سخت، بازدارندگی نظامی و مداخله فعال امریکا در بحرانهای جهانی. این مکتب هنوز در واشنگتن زنده است. افراد تغییر میکنند؛ اما اندیشهها باقی میمانند. به همین دلیل، حتی اگر یک چهره سیاسی از صحنه خارج شود، پرسشهایی که او نمایندگی میکرد همچنان باقی خواهند ماند: آیا جهان با حضور بیشتر قدرتهای نظامی امنتر میشود؟ آیا تحریم میتواند جایگزین دیپلماسی شود؟ آیا تغییر حکومت از بیرون میتواند دموکراسی واقعی بسازد؟ و آیا هر عقبنشینی یک شکست است؟ تاریخ عراق و افغانستان پاسخهای سادهای به این پرسشها نمیدهد؛ اما دستکم یک هشدار روشن دارد: قدرت نظامی میتواند جنگ را آغاز کند، اما تضمین نمیکند که صلح را نیز بتواند بسازد.
سخن آخر؛ جهان امنتر، نه جهان مسلحتر
لیندسی گراهام و سیاستمداران همفکر او احتمالاً از یک دغدغه واقعی سخن میگفتند: اینکه ضعف یک قدرت بزرگ میتواند رقبایش را جسورتر کند. این نگرانی را نمیتوان بهسادگی رد کرد؛ اما مشکل آنجاست که از این مقدمه، نمیتوان نتیجه گرفت که هر بحران باید با نیروی نظامی پاسخ داده شود. امنیت پایدار تنها با ارتشهای قدرتمند ساخته نمیشود؛ با نهادهای قدرتمند، اقتصادهای باثبات، دیپلماسی فعال، عدالت سیاسی و احترام به حقوق ملتها نیز ساخته میشود. بغداد، کابل، غزه و بسیاری از میدانهای جنگ قرن بیستویکم یک پیام مشترک دارند: جنگ ممکن است دشمن را شکست دهد؛ اما اگر ریشههای بحران باقی بماند، پیروزی نظامی میتواند تنها وقفهای کوتاه پیش از جنگ بعدی باشد. صدای انفجارها روزی خاموش خواهد شد؛ اما پرسش تاریخ باقی میماند: آیا آنان که جنگ را برای ساختن امنیت آغاز کردند، واقعاً جهان را امنتر کردند؛ یا فقط شکل ناامنی را تغییر دادند؟ شاید این، مهمترین پرسشی باشد که از میراث سیاست خارجی امریکا در قرن بیستویکم برای نسل آینده باقی خواهد ماند.
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع