اقتصاددان : فضای مجازی تصویری بینقص از زندگی میسازد؛ تصویری که با واقعیت فاصله دارد و، اما یک سوال: شبکههای اجتماعی تا کجا قرار است فرهنگ ایرانی را تغییر دهند.
فکرش را بکنید؛ چند نفر از ما رأس ساعت چهار صبح از خواب بیدار میشویم تا ورزش کنیم؟ چند نفرمان بعد از بیدار شدن، یک روتین مفصل پوستی و مویی داریم، خانه را مرتب میکنیم، صبحانهای رنگارنگ و سالم آماده میکنیم، قهوهمان را در یک فنجان خوشرنگ میریزیم و بعد، با ظاهری آراسته و آرام، روزمان را آغاز میکنیم؟
چند نفر از ما واقعاً صبحها را اینقدر شیک و مرتب و بیدغدغه شروع میکنیم؟ زندگی واقعی معمولاً این شکلی نیست. خیلی وقتها صبح با صدای زنگ گوشی از خواب میپریم، چند بار دکمه تعویق زنگ را میزنیم، با عجله لباس میپوشیم، صبحانه را نصفهنیمه میخوریم یا اصلاً نمیخوریم، دنبال جوراب و کلید و کارت بانکی میگردیم و در نهایت با عجله خودمان را به دانشگاه، مدرسه، محل کار یا باشگاه میرسانیم. خانه همیشه مرتب نیست، موها همیشه حالتدادهشده نیستند، پوست همیشه شفاف نیست و قرار نیست هر روزمان با یک لیوان قهوه و لبخند به دوربین آغاز شود.
اصلاً شما کجای دنیا را دیدهاید که زندگی آدمها برای رفتن به دانشگاه، مدرسه، باشگاه یا سر کار، تا این اندازه «زیستی لاکچری» داشته باشد؟ حتی آدمهایی که در کشورهای توسعهیافته و شهرهای بزرگ دنیا زندگی میکنند هم بخش عمدهای از روزمرگیشان همان چیزی است که ما تجربه میکنیم؛ عجله، خستگی، ترافیک، کار، درس، خرید، قبض، دغدغه، اختلاف، آشتی، خنده، گریه و هزار و یک اتفاق کوچک و بزرگ دیگر که هیچکدام الزاماً قابلیت تبدیل شدن به یک استوری زیبا را ندارند.
بگذریم! داشتیم میگفتیم که زندگی قشنگ است؛ همانقدر جذاب، رنگی، پر از اتفاق و البته پر از فراز و فرود. اما زندگی، آن چیزی نیست که اینستاگرام هر روز به خورد ما، جوانان و نوجوانانمان میدهد.
اینستاگرام بخشی از زندگی را انتخاب میکند، قاب میگیرد، فیلتر میکند و بعد همان بخش انتخابشده را به عنوان تصویری از «زندگی» پیش چشم ما میگذارد. تصویری که در آن آدمها معمولاً خوشحالاند، خانهها مرتباند، سفرها همیشه دلچسباند، رابطهها عاشقانهاند، بدنها ایدهآلاند، غذاها زیبا هستند و حتی غم و شکست هم گاهی با یک قاب زیبا و موسیقی مناسب منتشر میشود. اما آنچه در این قاب نیست، شاید خودِ زندگی باشد.
زندگیِ واقعی الزاماً قابل انتشار نیست. شاید بخش مهمی از آن اصلاً نباید منتشر شود. مگر کسی از تمام ساعتهایی که در سکوت با خودش جنگیده، از روزهایی که پول کم آورده، از اضطراب امتحان، از ترس آینده، از دعوای خانوادگی، از شکست عشقی، از بیماری، از خستگی و از روزهایی که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است، استوری میگذارد؟ ما اما همین بخشهای ندیده زندگی دیگران را با تمام زندگی خودمان مقایسه میکنیم.
چشم و همچشمی؛ از سرویس چینی تا سبک زندگی اینستاگرامی
یادتان میآید در سبک زندگی دهههای ۷۰، ۸۰ و حتی ۹۰، چقدر درباره «چشم و همچشمی» حرف میزدیم؟ فلانی به خانه فلانی مهمانی رفته بود، سرویس چینی او را دیده بود و حالا از آقای خانه همان سرویس را میخواست. یکی مبل جدید خریده بود، دیگری پرده خانه را عوض میکرد. یکی اتومبیل جدید گرفته بود، دیگری میگفت چرا ما نداشته باشیم؟
چشم و همچشمی البته پدیده تازهای نیست؛ اما امروز همان میل قدیمی، با یک زبان جدید و در مقیاسی بسیار بزرگتر وارد خانههای ما شده است. این بار لازم نیست همسایهمان را ببینیم. لازم نیست به مهمانی خانه کسی برویم. لازم نیست حتی او را بشناسیم. کافی است اینستاگرام را باز کنیم. در چند دقیقه میتوانیم خانه صدها نفر، سفرهای دهها نفر، لباس پوشیدن آدمهای مختلف، سبک غذا خوردن، مدل فرزندپروری، مراسم ازدواج، تولد، خرید، تفریح و حتی شیوه گذراندن یک صبح معمولی را ببینیم. و اینجاست که یک اتفاق مهم در ذهن رخ میدهد: مقایسه.
اینستاگرام به واسطه ماهیت تجاری و بازاری خود، دسترسی بسیار آسانی به کالا، خدمات و سبکهای مختلف زندگی ایجاد کرده است. مخاطب همزمان که زندگی دیگران را میبیند، با لینک خرید لباس، لوازم خانه، لوازم آرایشی، سفر، رستوران، کلاس آموزشی و دهها محصول دیگر مواجه میشود. یعنی فاصله میان «دیدن» و «خواستن» به چند ثانیه کاهش پیدا کرده است. چشم میبیند، ذهن مقایسه میکند و بعد میل شکل میگیرد.
مثلا خانه خودمان را با خانه دیگری مقایسه میکند. سفر خودم را با سفر او. لباس خودم را با لباس او. رابطهام را با رابطهای که در صفحه دیگری میبینم. ظاهر خودم را با کسی که ساعتها برای گرفتن یک عکس وقت گذاشته است و شاید خطرناکتر از همه، زندگی واقعی خودم را با نسخه ویرایششده زندگی دیگری مقایسه میکنم. این مقایسه البته همیشه آگاهانه نیست. گاهی حتی نمیدانیم چرا از زندگی خودمان ناراضی شدهایم. فقط میدانیم چیزی کم است. چیزی که تا چند دقیقه پیش، پیش از باز کردن اینستاگرام، حتی نمیدانستیم وجود دارد.
نسلهایی که با «زندگی نمایشدادهشده» بزرگ میشوند
این مسئله وقتی جدیتر میشود که پای نوجوانان و جوانان به میان میآید. نوجوانی که هر روز با تصاویری از استایلهای ایدهآل، اتاقهای رؤیایی، لباسهای گران، سفرهای خارجی، مهمانیهای پرزرقوبرق و سبک زندگی پرهزینه مواجه میشود، ممکن است بهتدریج تصویری غیرواقعی از زندگی عادت پیدا کند. او دیگر فقط نمیپرسد «من چه چیزی دوست دارم؟»؛ ممکن است بپرسد «چرا من مثل آنها نیستم؟» و این سؤال ساده میتواند آرامآرام احساس ناکافی بودن ایجاد کند.
در این میان، مسئله فقط مصرفگرایی نیست. اینستاگرام میتواند به مرور، سلیقه، الگوی موفقیت، تعریف زیبایی، شکل روابط اجتماعی و حتی تصور ما از خوشبختی را نیز تحت تأثیر قرار دهد. قبلاً جامعه به ما میگفت چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. خانواده، مدرسه، محله، کتاب، تلویزیون، سینما و دوستان در شکلگیری این نگاه نقش داشتند. امروز اما یک صفحه کوچک در دست ما، هر روز و هر ساعت، دهها و صدها الگوی تازه را وارد ذهنمان میکند. این یعنی سبک زندگی فقط مصرف نمیشود؛ سبک زندگی به ما پیشنهاد میشود. و گاهی آنقدر این پیشنهادها تکرار میشوند که دیگر فراموش میکنیم آنها «پیشنهاد» بودهاند، نه واقعیت.
شاید برای همین است که باید گاهی از خودمان بپرسیم «زندگی مِنهای اینستاگرام» چه شکلی است؟ اگر گوشی را کنار بگذاریم و برای چند ساعت، چند روز یا حتی یک روز کامل، زندگی دیگران را نبینیم، چه چیزی از خواستههایمان باقی میماند؟ آیا هنوز همان لباس را میخواهیم؟ آیا هنوز دوست داریم همانطور خانهمان را بچینیم؟ آیا هنوز سفر رفتن برایمان جذاب است یا فقط عکس سفر را میخواستیم؟ آیا هنوز همان مدل جشن تولد، ازدواج، مهمانی یا تفریح را دوست داریم؟ و مهمتر از همه، آیا هنوز خودمان را با همان آدمی که در آینه میبینیم مقایسه میکنیم یا تصویری که از خودمان در ذهن ساختهایم، محصول ساعتها تماشای دیگران است؟
زندگی مِنهای اینستاگرام شاید زندگی بدون تکنولوژی نباشد؛ زندگی بدون مقایسه است. زندگی بدون اینکه هر لحظه مجبور باشیم برای انتخابهایمان مخاطب، لایک و تأیید داشته باشیم.
وقتی شبکه اجتماعی فقط سبک زندگی نمیسازد
اما ماجرا فقط به سبک زندگی و مصرف ختم نمیشود. شبکههای اجتماعی، به دلیل سرعت انتشار، دسترسی گسترده و امکان بازنشر بیوقفه، میتوانند بستری مناسب برای انتشار اخبار منفی، اخبار کذب، شایعات و روایتهای ناقص و مشوشکننده نیز باشند.
در چنین فضایی، یک خبر نادرست میتواند پیش از آنکه فرصت بررسیاش فراهم شود، هزاران بار دیده و بازنشر شود. یک تصویر قدیمی میتواند به عنوان تصویری از یک اتفاق تازه منتشر شود. یک جمله تقطیعشده میتواند معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند و یک شایعه میتواند آنقدر تکرار شود که بخشی از مخاطبان، صرف تکرار شدنش را به معنای درست بودن آن تصور کنند.
اینجا دیگر با یک اپلیکیشن برای سرگرمی مواجه نیستیم؛ با رسانهای مواجهیم که میتواند بر ادراک جمعی، احساسات عمومی و حتی برداشت جامعه از واقعیت اثر بگذارد. مسئله این نیست که اینستاگرام را حذف کنیم یا تمام شبکههای اجتماعی را دشمن بدانیم. مسئله این است که بدانیم آنچه میبینیم، الزاماً تمام واقعیت نیست. اینستاگرام ویترین است؛ اما ما نباید ویترین را با انبار اشتباه بگیریم.
آنچه در قاب دیده میشود، تنها بخشی از زندگی است؛ پشت قاب، هزاران لحظه وجود دارد که هیچکس آنها را نمیبیند و شاید اتفاقاً همان لحظهها، واقعیترین بخش زندگی باشند.
کافی است چند دقیقه تماشا کنیم تا احساس کنیم از چیزی عقب ماندهایم؛ از خانه، از لباس، از سفر، از زیبایی، از موفقیت، از رابطه، از پول و حتی از خودِ زندگی. و شاید این پرسش هنوز باقی است که تا کجا قرار است اینستاگرام فرهنگ ایرانی را از ما بگیرد و به جای اینکه ما فرهنگساز باشیم، فرهنگ خودساخته و نخنمایی را خوراک اذهانمان کنند؟
منبع: مهر
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع