چرا در شاهنامه تاریخ هخامنشیان نیامده است؟

می دانیم که شاهنامه ی حکیم بی همتا، ابوالقاسم فردوسی، روایت تاریخ ایران است.
اینکه شاهنامه بیان تاریخ ایران است، امروزه، بر اهل پژوهش ثابت شده است و دیگر سخن در باب اثبات این امر چندان وجاهتی ندارد.
با وجود این، اگر کسی می خواست، می تواند در این باره به کتب مربوطه مراجعه کند.
شاهنامه از بیان رویدادهای زنجیره ی پادشاهی پیشدادیان در دوران کهن شروع می شود و تا پایان زنجیره ی پادشاهی ساسانیان در دوران باستان، تاریخ ایران را روایت می کند. اما در این کتاب مهم و مستند و معتبر تاریخی، سخنی از هخامنشیان نیست و این پرسش ایجاد می شود که چرا از این سلسلسه و رویدادهای دوران آنها سخن نرفته است؛ آن هم سلسله ای که در تاریخ بشر، همتا و همانند ندارد – سلسله ای که در رأس آن ایرانیان بزرگی مانند کوروش بزرگ وجود دارد؛ کوروش بزرگی که نام او چون خورشید گیتی فروز پر افتخار و سر افراز در همه ی زمان ها می درخشد.
چطور می شود که از چنین پادشاه بزرگی که نماد دادگری و عدالت پروری و مهرورزی و مهربانی و خوبی است، در شاهنامه سخن به میان نیاید.
پژوهندگان برای پاسخ به این پرسش، راه ها پیموده و سخنان و نظریاتی ارائه داده اند. برای نمونه، گروهی بر این باورند که سخن از زنجیره ی مهم هخامنشاین در شاهنامه رفته است و منظور از کیانیان همان هخامنشیان می باشد و دارا همان کوروش بزرگ است. و نیز برخی کی خسرو را کوروش بزرگ هخامنشی پنداشته اند.
سستی این نظریات آشکار است و در رد این نظریات دلایل زیاد می توان آورد. اما بیم از به درازا کشیدن سخن سبب می شود در رد هر یک فقط یک دلیل بیاوریم و از آن بگذریم:
۱_ دلیل در رد نظریه ی یکی بودن کیانیان و هخامنشیان:
نخست اینکه آنها که شاهنامه را به دقت مطالعه کرده اند، به روشنی متوجه می شوند که به هیچ روی آنچه مربوط به تاریخ کیانیان است، با رویدادهای دوران هخامنشیان تطابق ندارد. حتا در نام افراد این دو زنجیره، به طور کامل، اختلاف زیاد وجود دارد.
آمچه راجع به کیانیان در شاهنامه آمده است، با محتویات اوستا تا حد زیادی یکسان است و از آن طرف، آنچه از تاریخ هخامنشیان می دانیم، به هیچ وجه، با اینها تطبیق نمی کند، پس این نظریه به کلی مردود است.
۲_ دلیل بر رد نظریه ی یکی بودن کی خسرو و کوروش بزرگ:
به روشنی نحوه ی کشته شدن کوروش، آن شاه بزرگ را می دانیم که در راه یگانه کردن سرزمین های ایرانی، به دست گروهی از سفها، جان باخت و آرامگاه او نیز مشخص است و جانشین او را نیز می دانیم کیست. در حالی که هیچ یک از این قضایا راجع به کی خسرو صدق نمی کند. پس بی گمان و بدون ذره ای تردید، کی خسرو همان کوروش بزرگ نیست.
امروزه، با روشن تر شدن راز و رمز شاهنامه و آشکار شدن بیانات شاهنامه به عنوان کتاب تاریخ، می دانیم که فاصله ی زمانی بین این افراد و این زنجیره ها چقدر است و برای مثال، بین کی خسرو و کوروش بزرگ حدود هزار سال فاصله ی زمانی است و اصلاً دیگر این حرف ها محلی از اعراب ندارند و نباید به اینها توجه کرد.
پرسش اما محکم سر جای خودش برقرار است. پس چرا نام هخامنشیان و به ویژه کوروش بزرگ در شاهنامه نیامده است؟
به نظر می رسد که نیامدن نام این زنجیره ی بسیار مهم پادشاهی ایران و چهره ی درخشان آن، کوروش بزرگ، باید یک دلیلی داشته باشد!
یکی از چیرهایی که ما را به پاسخ رهنمون می کند، این است که می بینیم علاوه بر هخامنشیان، از مادها و اشکانیان هم خبری نیست.
داستان تاریخد و شاهنامه تا زمان لهراسبیان روشن است و آنگاه پس از عبور از یکسری ابیات درهم، به ساسانیان رسیده است و تاریخ ساسانیان نیز به وضوح هر چه بیشتر در شاهنامه آمده است.
خُب، هر پژوهشگری به این نکته توجه می کند که چه شده است که آن مقاطع گم شده است و سپس تاریخ ساسانیان روشن شده است؟ چرا ساسانیان هم مانند آنها حذف نشده اند؟
“نیامدن ن
ام این خاندان ها (مادها، هخامنشیان، اشکانیان) در تاریخ باستانی ایران باید دلیلی داشته باشد و نمی توان گفت اینها به کلی از یادها رفته بودند، چه شاهان هخامنشی، همچون کوروش و کمبوجیه و داریوش و خشیارشاه و غیره در سراسر دنیای عهد باستان معروف و نامشان زبانزد خاص و عام بوده است و ذکر خاندان ماد و پارس در تورات آمده است. چگونه مردم وطنشان نام آنها را فراموش می کرده اند؟!”
با توجه به اهمیت و اشتهار هخامنشاین و اینکه این موضوع درباره ی اشکانیان و مادها هم وجود دارد، به نظر می رسد که عمدی بوده است که نام آنها را از تاریخ بزدایند، سپس با توجه به سایر ادله از جمله اینکه تندیس ها و مجمسمه های آنها را از بین برده اند و یا کتیبه ها را دست کاری کرده اند، این احتمال به یقین می رسد که در زدوده شدن نام هخامنشیان از تاریخ، دستی در کار بوده است که به عمد آثار این سه سلسله ی مهم حکمرانی ایران از بین ببرند.
دقت و تأمل بیشتر ئر این نظریه آدمی را به درستی آن می رساند و چنانکه پژوهشگران بزرگ نیز به همین پاسخ رسیده اند، اینکه آیا این موضوع مهم یعنی “زدودن نام هخامنشیان” دلیل مذهبی ندارد؟
آری پاسخ همین است. متأسفانه، موبدان زرتشتی که در حکومت دینی ساسانیان دارای قدرت و نفوذ بوده اند، با از بین بردن عمدی آثار سلسله های مذکور به ویژه هخامنشیان، تلاش کردند که نام حاکمان غیر زرتشتی زدوده گردد.
کار خطای آنان برای کشور، زیان داشته است.
آنان بخش مهمی از درخشان ترین تاریخ این سرزمین را به انگیزه های دینی و نیز برای اینکه خود را بن دولت نخست زرتشتیان در دوران لهراسبیان (یعنی در پیش از زمان مادها) پیوند زنند، از بین برده و نام اینها را از تاریخ و اسناد آنها را زدوده اند.
استاد ما جناب آقای دکتر هوشنگ طالع نیز در پژوهش ژرف و پر ارج خود در کتاب ارزشمند تاریخ ایران کهن، همین نظر را فرموده اند.
در فرازی از کتاب مذکور می خوانی:
” مقصود ساسانیان از زدودن تاریخ هخامنشیان این بود که لهراسبیان را جانشین آنان کنند و دارای لهراسبی را با فاصله ی بیش از هزار و ششصد سال به اردشیر ساسانی پیوند بزنند و راه را برای نزدیک شدن موبدان زرتشتی به اشو زرتشت، هموار سازند.”
استاد سپس در ادامه به درستی و حق می نویسد:
” بر اثر این زشت کاری، تاریخ نگاران سده های نخست دوره های اسلامی، آگاهی از هخامنشیان نداشتند.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 + ده =

پربازدیدترین ها