باسلام و ادب و احترام به مخاطبین آگاه اقتصاددان ؛
بدون مقدمه داستانکی را از قول “چوپان قصه گو” به استحضار می رسانم؛
مردم شهر ما در پایین دست و کوهپایه ای به سختی زندگی و امرار معاش می کنند.
آنها از وجود سد برای ذخیره نمودن آب بی بهره اند.
بی آبی و کم آبی ، بهداشت و سلامت و اقتصاد و فرهنگ و روح و روان شهر ما را تهدید کرده بود
کشاورزی و زراعت خشک و بی حاصل، گرسنگی و فقر و نداری نیز بیداد می کرد
فساد و تباهی و دزدی و اختلاس هم به اوج می رسید.
ربا خواری و ریا کاری و فحشا و بزهکاری رواج و در حال سیستمی شدن بود!
ازدواج ها تعطیل، بچه داری ممنوع،
در عوض،
سگ داری و حیوان داری در منزل کلاس مند!
و الکل صنعتی سر کشیدن و فی الفور دود شدن واقع شده بود !
شیطان پرستی و پلمپ کردن تتو، اوج تمدن و فرهیختگی شده بود!
اعتماد و اعتبار حتی بین برادران منتفی و عفت و حیا نیز از جامعه رخت بربسته بود!
کم کم به لحاظ کویری و خشکی زمین، حیوانات موزی از سوسک و مورچه و مارمولک گرفته تا مار و عقرب و افعی و رتیل هم به شهر راه یافتند!
زندگی مرموز و تنگ و تاریکی حاکم شده بود.
گویی هر چه درد و بلای بی درمان بود، سر مردم بیچاره شهر ما نازل می شد!
البته مسولین شهر بیکار نبودند:
مدیران شهری هم جلسات پی درپی و ماموریتهای داخلی و خارجی!
سازمانهای متعدد و اطاق های فکر طول و دراز تشکیل دادند!
به ساخت اطاق های بحران مجلل و معطل برای مردم را همت می گذاشتند و سیاستها پیشه می کردند!
رسانه ها هم همه ،خدمات شبانه روزی آنها را اطلاع رسانی و فقط با چند صفر ناقابل، آمارها را خوشرنگ تر می کردند!
و البته گوشهای مردم را همواره تیز و در برزخ خوف و رجا نگه می داشتن!
خلاصه ملقمه ای بود!
متاسفانه هرچه مسولین اقتصادی و سیاسی بیشتر تدبیر می کردند برای ساماندهی اوضاع کمتر نتیجه می گرفتند!
گاهی آنقدر برای درد مردم غصه می خوردند که به جان هم می افتادند و …رکیک به همدیگر می دادند و پشت تریبونها با هم به دشمنی سخن می گفتن!
ولی خوشبختانه در خفا همه باهم رفیقند!
مهمونی میرفتن ، با دختر پسرهاشان، قوم و خویش بازی در می آورن!
البته غالبا آخرتشان را برای دنیا خرج می کنن! ولی کمتر دیده شده،
دنیاشان را برای آخرت خرج کنن!
البته برخی بی نام و نشان هم بودن، اینجا اونجا، همه جا، برای درمان درد مردم صادقانه کار می کردند و شهید می شدند
و برخی هم حتی محافظ مسولینی بودند که به شدت نقدشان می کردن!
ولی الحمدالله هیچکدام از مسولین اقتصادی و سیاسی کاری شهر مان را دشمن خبیث نامرد، آسیبی نزده است!
ولی آنها مرتب آگهی های تسلیت و تعزیت زیبایی برای شهدا صادر می کنن!
بچه هاشان به ینگه دنیا میرن تا هم مبارزه کنن!
و هم برای مستضعفین ما سوغات علمی تجربی و اقتصادی فرهنگی بیارن!
خیلی آدم های خوبی هستن!
همش از امریکا و اروپا توئیت میزنن میگن:
نترسید! ما تا آخر با شما هستیم!
ناراحت نباشین تحمل کنین!
ولی باز وضع اقتصادی شهرمان خرابتر شد!
مردم هی شهردار و نمایندگان شورا را ضربدری عوض می کردند ولی وضع همواره بدتر و بدتر میشد!!!
البته بازار سیاه هم در شهر مان بیداد می کرد!
خاب! اشتغالزایی هم بود و آمار بیکاری را هم کم می کرد! بدنبود!
مثلا برای یک وعده غذا ، برای یک بطری آب آشامیدنی و برای یک داروی چرک خشک کن با دلالی و سوداگری باید پارتی بازی و یا کلی پول بدهید!
آقا از کجاش بگم!
بالاخره شهرمان مثل یک ژانرهای فیلم ترسناک اکسپرسیونیسمی شده بود!
مخلص کلام اینکه ؛
جانها به لب رسیده بود و مردم هاج و واج همدیگر و نگاه می کردند و نمی دانستند چه گلی به سر کنن!
بالاخره روزی روزگاری چوپان بخت برگشته ای که در صحرا در حال چرا بود ، چندتا از گوسفنداش به پشت کوه شهر ما فرار کرده بودن و او هم دنبالشان کرد و….
همینکه بالای کوه رسید، عجب صحنه ای،
عجب دریاچه ای از آب گوارا !
نکنه خواب می بینم!
بیشتر نزدیک تر شد و سر و صورتی به آب زد.
بند دلش آب شده بود!
از شوغ شادی اشگ ریزان بسوی شهر فرار و افتان و خیزان پایین آمد.
خوشحال اما پریشان خودش را به متخصصین و معتمدین شهر رساند فریاد زد:
یافتم! یافتم! (مثل نیوتون)!
خدا دعای این مردم سوخته دل را جواب داده!
دریاچه ای از آب زلال در پشت کوه برای ما ذخیره نموده است.
بیایید کانالی بزنیم و به آن دریای بیکران الهی متصل شویم!
و یا از این “کویرستان” به آن ” گلستان” هجرت کنیم.
اینجا بود که عالمان و فاقهان و کائنان و خاصان و روانشناسان و امرای شهر و…همه جمع شدن با هم گعده کردن و گفتند و گفتند و گفتند:
-ممکنه دروغ و پریشان گویی چوپان باشه؟
چون از قدیم، چوپان دروغگو بود!
گفتن:
– انتقال آب با چه ابزاری و با چه نقشه و با چه نیرویی ؟ با چه کشکی؟ با چه مشگی؟
گفتن:
-اگر وجود اون همه آب راست باشه که شهرو سیل می بره ؟
– اصلا اون آب بهداشتی و قابل شرب هست ؟
– نکنه اون آب ترشه؟ یا شیرینه ؟ یا ترش شیرینه؟
– نکنه غصبی و نجس باشه؟
– نکنه بخور بخور بشه و عده ای از پرخوری بترکن و بقیه فقط ناظر ترکیدن آنها باشن؟
گفتن:
– بهتره همین آب چاه و با تکنولوژی نوین بازیافت کنیم خیلی باصرفه تره، تا کانال به اونور کوه بزنیم!
– اصلا خبر اگه راست بود که منجمین این خبر بزرگ را به ما داده بودند!
گفتن:
– چرا در کتب علمای اقتصادی و جغرافیایی و مسیریابها چنین یافته و امکانی مشاهده نشده است؟
گفتن:
– اگر خبر راست بود، از نگاه تیزبین دانشمندان ” نوبل دار” پنهان نمی ماند!
بحثها و دیالوگ های پر حرارتی رد و بدل، ولی از پراکنده گویی، به هیچ نتیجه واحدی نرسیدند!
بیشترین انرژی منفی و ممانعت از حرکت صحیح را همان دلالان و سوداگران بازارسیاه به جمع می دادن!
چون در این سیاهچال زندگی، بازارسیاه سازان بیشترین سود را می کنن!
همه به طریقی نقادی و فلسفه بافی و تحلیل گذشته و از عقل ناقص خود پیروی و چیزهای عجیب و غریبی گفتند.
اما دریغ از یک پیشنهاد و حرکت موثر و حتی یک گام کوچک برداشتن بسوی قله!!!
القصه؛
چوپان فلک زده هر روز گوسفندان را همچنان به بالای کوه می برد،
و فقط با حسرت و آه از یکسو امواج آرام و آبی رنگ سد مملو از آب را نظاره می کند
و از سویی به شهرشان که دچار بلایای عدیده تشنگی گرسنگی و خشکی و قحطی و بی فرهنگی و … مفرط شده ! نگاه و آنقدر غصه می خورد که نزدیک است دق نماید!
اما مردم شهرش همچنان در خودشان می لولند و فقط گاه گاهی به سرابهایی دلخوش می کنند!
آنها هیچگاه خودشان را به سد آب نرساندند و جهت انتقال آب گوارای رایگان پشت کوه نیز هنوز خبری نشده که نشده!
و و و….
خواننده عزیز و دوست داشتنی اقتصاد دان؛
وقتی به “شهر واقعی” خودم نظر می افکنم شباهتهای زیادی با اون” شهر خیالی” چوپان می بینم!
چقدر زبانحال مشترکی داریم!
به درستی آن دریاچه آب گوارای رایگان، رحمت و فضل الهی است که با تعطیلی جنگ با خدا و رسول خدا و قطع عملیات ربوی حاصل می گردد
که همچنان ما بی بهره ایم.
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم!
شهید مظلوم آیت اله دکتر بهشتی می فرماید:
“واى به روزى كه علماى يك امتى در صدد برآيند بر طبق پسند مردم حرف بزنند! خواه اين مردم، مردمى مرتجع و كهنه پرست باشند ، خواه ، مردمى نوپرداز و نوپرست. وظيفه عالم، گفتن حق است، خواه حق با كهنه جور در آيد و خواه با نو. حق از آن كهنه هايى است كه هر چه كهنه تر شود قيمتش بيشتر است! وظيفه عالم، حق گفتن است.”
” نكبت دنيا و آخرت ، نصيب آن جامعه اى مى شود كه عالمانش و آگاهانش، به خاطراستقبال و ارادت مردم، شلوغى و رونق و گرمى بازار و مريد بازى شان چه به طرف كهنه و چه به طرف نو بروند، فرق نمى كند”
و نیز شهید مظلوم آیت اله دکتر بهشتی می فرماید :
” نتيجه، اينكه از هيچ چيز نترسيم، سر راست و مستقيم و قاطع بگوييم: ربا با همه اقسامش حرام است و از ابتلاى به هيچ مشكلى نهراسيم، اين مشكلات را كم بهرگى ما از دورانديشى، در پيش نظرمان مجسم كرده، كم بهرگى ما از ابتكار و راه حل يابى بر سر راه زندگيمان آورده است و تسليم آن شده ايم و به دنبال هر تسليمى، مشكلاتى تازه تر، سهمگين تر، و زهرآگين تر به دست خودمان براى خودمان ساخته ايم و با هستى خود خريده ایم.”
الهم اجعل عواقب امورنا خیرا
و من الله التوفیق
ارادتمند
ناصر کاظمی
۲۰ آبان ۱۴۰۳
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع