جعفر بخشی بی نیاز روزنامه نگار و عضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت :ما در یک ایرانِ سفید و همزمان در یک ایرانِ سیاه زندگی می کنیم. ایرانی که قسمتی از آن کاملا تاریک و مه آلود است و چشم چشم را نمی بیند و ایرانی که روشن است و همه جایش سفید است. آن تکه از ایران که سیاه است مال ماست. مال ما ؛ پدران ما و فرزندان ما. هوا در آن محدوده کثیف است. قبرهایش گران است و خانه هایش سقف ندارد. آب نیست. گاز قطع است و برق هی برایمان بازی در می آورد. می رود و دوباره به ناز می آید. نان ها یک وجب است و از مرغ های تویِ شهر پایش به ما می رسد و از گوشت های داخلِ قصابی ؛ استخوان اش. تابِ شکسته ی پارکِ سر کوچه ، محل بازیِ بچه های ماست و خودمان دو خیابان اگر آن طرف تر برویم انگار کل شهر را دوره کرده ایم. کفش ها ؛ شلوارها و پیراهن های مان نشانِ وصله دارد و سال به سال تن مان جامه های نو را به خود نمی بیند. دستِ زن هایمان از این بدلی های سر بازار انداخته ایم که برق بزند و ادای طلا بودن در آورد. میهمانی هایمان یا نیست یا اگر هم ولخرجی کنیم املتی پر گوجه با پیاز را توی سفره به رخ می کشیم. و خوشیم که زنده ایم و به خیال خود زندگی می کنیم.
اما آن تکه از ایران که از ما خیلی دور است و دست آبا و اجدادمان هم هرگز به آن نمی رسد ؛ مال آنهایی ست که نعمات و مواهب و برکات برایشان از در و دیوار ریخته است. مشخصا یا خیلی آدم اند که خداوندگارِ بزرگ هوایشان را دارد یا اصلا آدم نیستند که خدا رهایشان کرده تا نان را از جاهای بد و ناجور توی سفره بیاورند. ورنه این تضاد و تفاوت و تبعیض اصلا عادلانه نیست. مگر می شود در یک کشور دو نیمه ی متفاوت وجود داشته باشد تا مردمی برای لقمه ای نان شبانه روز جان بکنند و حقیر شوند و فقیر باقی بمانند و روز به روز زندگی را بدتر و سیاه تر ببینند و مردمی دیگر گردن کلفت کنند و فربه شوند و تمامِ خوشی ها و امکانات و سرمایه ها و مال و اموال را به سادگی تصاحب کنند و روز به روز داراتر و ثروتمندتر شوند. آنهایی که هم کارت های سفید دارند. هم خط های سفید. هم شغل های سفید. هم پول های سفید. هم زندگی سفید. و خیلی چیزهای دیگری که برایشان سفید است و ما هرگز ندیدیم و ندانستیم. و این شدنی نیست. نهایتِ ظلم است. اوجِ بیداد است. انتهایِ رذالت است. بایستیم و همین طور مرگِ آدمهای بی نوا را در آن تکه ی سیاه ببینیم و هیچ کاری هم برایشان نکنیم. مگر می شود. گاهی این سکوت و کاری نکردن ها چقدر رنج آور و سخت است.
می گفت وقتی برای خرید وارد بازار می شوم و قیمت ها را گران تر از روز قبل می بینم ؛ خودم را لعن و نفرین می کنم. مگر درآمد ماهیانه ی ما چقدر است که بتوانیم قوت لایموت مان را از دست این گرگ ها بگیریم و به خانه ببریم. ما دیگر رسما آن تهِ خطیم که انگار نیستیم. با این هزینه های سرسام آور چگونه باید زندگی کنیم. چطور باید با خلاق باشیم و چطور باید سالم و سلامت زندگی کنیم. شما شکم های ما را گرسنه نگه داشتید و از ما انتظار ایمان و باور دارید. خودِ شما دزدهای واقعیِ ایمانِ ما بودید. شما بودید که به باور ما گند زدید و ما را نسبت به همه چیز و همه کس بدبین کردید. شمایی که چهره های سفید داشتید اما دانسته و آگاه با اعمال و رفتارتان و کشورداری تان روزگار این مردم را سیاه کردید. واضح و آشکار به مردم دروغ گفتید و ایمانِ مردم را در طی این سالها دزدیدید. سفیدهایی که می دانید و آگاهید که مردم دیگر قبول تان ندارند. شمایی که در لباس دیانت و تقوا متزورانه آتیه ی این مردم را به آتش کشیده اید. بین خودتان و این مردمِ گرسنه و بی ایمان دیواری کشیدید قطور و طولانی و بلند که بی گمان به زودی فرو خواهد ریخت و به سفیدی و سیاهی ها در این کشور پایان خواهد داد. سیاه و سفید هایی که دشمن هم اند و یک روز رو در روی هم خواهند ایستاد. گرچه دیر. گرچه دور … !
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع