سرزمین اجدادی
به سرزمین کوهها و بادها که میرسم
اسبان بی سوار در معیت هیچ هیجاری
برسپیده دمان کوچ یال می سایند
استاره ی. صبح را در انعکاس چشم های کبکان ریگ در گلو میبینم
که مرثیه خوان تارازند
اگر میدانستم فروردینی را به همراه آورده بودند
تا نجابت لاله های سربه زیرم را به آفتاب برسانم
و نفس درنفس دشتها
عطر شبدر را برای غربتم به ارمغان بیاورم
به سرزمین ایل باد که میرسم عشق گشودن پلک صبح است
به شکوفایی کرفس هنگام که ازخواب برف بیدار میشود
به سرزمین زرد که میرسم سایه ام به رقص
میآید زیر چتر آسمانی که انعکاس آن آبی است
چشم میچرخانم وچشمه ای را به یاد می اورم جوشیده از سینه گاه سنگ که جنگل گون رابه
انگبین میرساند
به زادگاه اجدادیم که میر سم زانو میزنم
وگیسوانم رااشفته میکنم
چه آرام نیاکانم در سایه سار برد شیر به خواب رفته انداه سرزمین اجدادیم چقدر ازمن دو بوده ای
ومن هرگز نمیدانستم
#شعله خسروی بابادی