جعفر بخشی بی نیاز روزنامه نگار و عضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : یا از دست داده ایم و یا همین چند روز بعد از دست می دهیم. همان هایی که جان مان به جان شان بند است. همان هایی که بی آنها دنیا در نگاهمان معنا ندارد. همان هایی که تمام زندگی را برایمان معنا داده اند. یا دیگر نداریمشان یا همین چند روز بعد برای همیشه ترک مان می کنند. ما را تنها و بی پناه میانِ این همه دیوار و پنجره ی بسته رها کرده و خود در جایی که نمیدانیم کجاست غربتِ سنگینِ ما را به تماشا می نشینند. از ما پدرانی عزیز ؛ مادرانی خوب ؛ پسرهایی زیبا ؛ دخترهایی شیرین ؛ همسرانی مهربان ؛ دوستانی باصفا ؛ همسایگانی شریف ؛ و آدمهایی نجیب دور شدند و با دست های ما به گورهای سرد رفتند. تابوت هایشان روی شانه های ما آرام گرفت و یادگاری هایشان در خانه های ما به جا ماند. دوستت دارم هایی که هر لحظه حوالهِ شان می شد در غمِ سنگینِ فراقشان گم شد و دلواپسی ها و نگرانی هایمان برای ندیدن شان از یاد رفت. دیگر با آنها چای نمی خوریم. ظرف های غذا را کنارشان نمی چینیم. دریا را و دشت را و جنگل را و جاده را با آنان همسفر نمی شویم. دیگر کنار هم نمی ایستیم و صورت هایمان را به قاب گوشی نمی دهیم تا عکس ها را خاطره کند و ایام را به شادمانی زنده نگهدارد.
آدمی هر اندازه سرسخت و قوی اما بی عشق و بی دوست داشتن بر زمین می افتد و تنها می شود. می گرید و بر حال زارِ خویش غصه می خورد. همان هایی که پناهِ روزگارمان بودند و ما را دوست داشتند. نگران مان بودند. گاهی ما را به آغوش می کشیدند و حال ناخوش مان را به خوشی گره می زدند. همان هایی که ما را از خودِ ما بیشتر می خواستند. زودتر از ما تب می کردند و حتی زودتر از ما می مُردند. ولی یا نداریمشان و یا چند روز بعد از زندگی مان حذف می شوند و ما را تنها و افسرده و پریشان در هزار توی این دنیایِ بی در و پیکر رها می کنند. خیلی ها را نداریم. و چقدر نبودن شان برایمان سخت است. و عشق وقتی که جفت خودش را گم می کند ؛ که وقتی همزاد خودش را نمی بیند ؛ که وقتی همسفرش را ندارد ؛ غصه می خورد. رنج می کشد. تنها می شود. به حُزن و اندوهی بی پایان می چسبد و از زندگی می گریزد. می رود و می رود و دور می شود و گم می شود و ناپیدا می شود ؛ جوری که انگار از اول هم نبوده است.
گفت سلام عشقم. من می گویم خوبم اما می دانم که تو باور نمی کنی. خبر داری وقتی چشمهای من پیِ تو گشت ؛ حیران بود و از همه به غیر تو گریزان. انگار فقط تو بودی و هیچ کس کنارم نبود. همه بودند اما هیچ کس نبود. گویی چشمهای قشنگ تو بود و تمامِ دنیایی که توی آسمان خلاصه شده بود و ستاره ها از چشم های تو نور گرفته بودند. و من از تمام دارِ دنیا وقتی که هیچ کس را نداشتم و هیچ چیزی را نداشتم و تنها بودم ؛ تو را دیدم. میان همان چشم های مستی که همه ی دنیا را جا داده بودی. و من غمهای دنیا را همان شبی که به قلبت ؛ دل سپردم به جانم خریدم. حالا اما کنارم نیستی و من در این خراب شده ی پر آوار ؛ سرگردان و بی پناه ؛ غمگین و تنها ؛ هی دور خودم می چرخم. می چرخم و با سر به دیوار می خورم. باز بر می گردم به خاطراتِ دیروز و تو و راه هایی که با هم رفتیم. جاهایی که با هم نشستیم. حرفهایی که با هم گفتیم. می دانم که می دانی چقدر دلتنگم. و چقدر افسرده. و چقدر پریشان. کاش یا نمی رفتی یا با هم می رفتیم. این ها را گفت ؛ از روی گور بلند شد و راهی را که با گریه و تنها به گورستان آمده بود ؛ دوباره تنها ؛ با گریه به خانه برگشت.
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع