طلوع در دیاری غریب

اقتصاددان : بهرام بیضایی، سواری بود که شمشیر در پشت و کتاب در دست، می‌نوشت و می‌تاخت و از آرش و سياوش می‌خواند و آرزویی جز برای ایران نداشت ..

آرزوهایی که از رویا می‌آمد که به جز رویا، هیچ چیز به کوشیدن نمی‌ارزد و هیچ رویایی نیست که نتوان به فارسی نوشت و به نمایش نیاورد ..

نمایشی که این تعزیه‌خوان و طرب‌نامه نویس بزرگ می‌ستود و خدای را شاهد می‌گرفت که نمایش را دوست دارد و نمایشگاه هستی را آفریده است ..

خالق نمایش‌هایی که زن ایرانی را هم به اسطوره‌ها آورد و از افسانه، چریکه ساخت و تا راه‌های دشوار کشیده شد ولی نه از نوشته برید و نه از نویسنده ..

باشد که گور، بهرام نگیرد که گور جایز این مرد تاریخی نیست و هرجا باشد، بهر ایران می‌ماند و می‌سازد که تاریخ گواه است که ایران نمیرد و روح ایرانی ز‌ ايران نرود ..

مرگ مال چون او نیست و غروب در دیاری غریب، طلوعیست که می‌شود دوباره دید و در برگی از کاغذ یا درخت، حقیقت را جستجو کرد ..

حقیقتی که هنوز در زنجیر است و دریدگان تاریخ بازهم از حسین می‌گویند و دردا که تنی را بر هدفی که بر خاک افتاد و می‌افتد، ترجیح می‌دهند !

علیرضا مهدیه

مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.

ع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 − چهار =

پربازدیدترین ها