فاطمه آزادی عضو شورای سردبیری با در درج یادداشتی در اقتصاددان می نویسد: تهران، این کلانشهر بیقاعده، خود یک مسئلهی حلنشده است. شهری که انگار از قاعدهای پیروی میکند که هر روز به بینظمی نزدیکتر میشود.
۱. تراکم، نسبت آدمها به فضا
چگالی جمعیت در برخی مناطق تهران به قدری بالاست که انگار آدمها را روی هم چیدهاند. هرچه تعداد آدمها در یک محله بیشتر میشود، فضای نفس کشیدن تنگتر. هرچه فضا کوچکتر، دلها گرفتهتر.
۲. ترافیک، معمای همیشگی
در خیابانهای تهران، غروب که میشود، ماشینها انگار ته یک مخروط به هم میرسند. هرچه به شب نزدیکتر، سرعت کمتر. هرچه سرعت کمتر، اعصاب خردتر. این دو، در هیچ نقطهای به آشتی نمیرسند، جز در چهارراههای قرمز.
۳. آلودگی، دودی که مینشینَد به جانت
اگر تمام ساعات روز را در نظر بگیری، هوای تهران لبریز است از ذرههایی که دیده نمیشوند اما مینشینند توی ریهها. هر روز که میگذرد، نفس کشیدن سختتر. هر سال که میگذرد، روزهای سالم کمتر.
۴. شهرکسازی، بیقاعده مثل یک خطِّ کج
تهران از هیچ هندسهی شناختهشدهای پیروی نمیکند. شمال شهر، جایی است با هوای بهتر و خانههای گرانتر. جنوب شهر، جایی است با دود بیشتر و فرصتهای کمتر. فاصلهی این دو نقطه، آنقدر زیاد است که انگار در دو شهر متفاوت زندگی میکنند.
۵. مترو، شلوغ به اندازهی تمام جمعیت
متروی تهران صبحها پر است از آدمهایی که به سمت کار میروند، عصرها پر است از همان آدمها که برمیگردند. در ساعت شلوغی، دیگر صندلی معنا ندارد. آدمها آنقدر به هم نزدیک میشوند که غریبهها، تکیهگاه غریبههای دیگر میشوند.
۶. قیمت مسکن، صعودی بیتوقف
هر سال قیمت خانه در تهران چند برابر میشود. اما درآمد مردم، نه. هر سال جوانهای بیشتری میفهمند که شاید هیچ وقت نتوانند خانهدار شوند. هر سال اجارهنشینی، از یک استثنا، تبدیل میشود به یک قانون.
۷. پارکینگ، جایی که نیست
در مرکز شهر، تعداد ماشینها آنقدر زیاد است که انگار هر پیادهرو، هر جا که خالی باشد، پارکینگ محسوب میشود. ماشینها روی خطکشیها میایستند، روی جدولها، روی پیادهروها. شهر از حرکت ایستاده، به نفع توقف.
۸. فضای سبز، ریههایی که کم دارند
تهران به اندازهی کافی درخت ندارد. به اندازهی کافی پارک ندارد. به اندازهی کافی جای خالی برای نفس کشیدن ندارد. این کمبود، مینشیند توی نفسهای مردم، میشود آلرژی، میشود خستگی، میشود دلی که هوای تازه میخواهد اما نیست.
۹. معماری، قشنگیهای گمشده
تهران دیگر تناسب ندارد. برجی که کنار خانهای دو طبقه قد کشیده، نمایی که هیچ ربطی به همسایهاش ندارد، پنجرههایی که نه اندازهشان درست است نه جایشان. ایوانهای بزرگ و حیاطهای مرکزی، جایشان را دادهاند به بالکنهای نیممتری و پیلوتهای تاریک. نور، که در خانههای قدیمی مهمان همیشگی بود، حالا شده کالایی لوکس و کمیاب.
۱۰. و اما حرف آخر…
تهران اگر یک شهر بود، شهری بود با هزاران مشکل حلنشده. اگر یک معادله بود، معادلهای بود با جوابی نامعلوم. اما تهران، با همهی این کموکاستیها، هنوز زنده است. هنوز آدمهایش در میان این همه شلوغی و دود و گرانی، برای همدیگر میمانند. هنوز غریبهها در مترو، تکیهگاه غریبههای دیگرند. هنوز زندگی، در این شهر بیقاعده، جریان دارد.
«تهران، مسئلهای که جوابش خودِ مردماند.»
مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.
ع