رقص بر مزار خون !

 جعفر بخشی بی نیاز نویسنده وعضو شورای سردبیری با درج یادداشتی در اقتصاددان نوشت : او در تازه‌ترین اظهار نظر خود در باره خانواده‌های جان‌ باختگان اعتراضات دی‌ ماه ۱۴۰۴ گفته : می‌گویند ناراحتیم ؛ ولی می‌زنند و می‌رقصند. جمله علیرضا دبیر رییس فدراسیون کشتی ایران نه صرفاً یک خطای گفتاری بلکه بازتاب ذهنیتی ست که سال‌ هاست در لایه‌هایی از قدرت نهادینه شده‌. ذهنیتی که اندوه مردم را فقط وقتی به رسمیت می‌شناسد که با سکوت و تسلیم همراه باشد نه با مقاومت و فریاد. دبیر در این گفته رقص و موسیقی را نشانه بی‌ دردی دانسته در حالی که در فرهنگ ایرانی رقص بر مزار و آواز بر خاک ؛ از کهن‌ ترین آیین‌ های یادبود و پاسداشت زندگی ست‌. نماد پیروزی روح بر مرگ و فریاد ما هنوز ایستاده‌ایم. یکی به دبیر بگوید که این خانواده‌ها از شادمانی نمی رقصند که از غمِ جان‌ سوزی که به زندگی‌ شان سایه انداخته سرود می‌خوانند تا سکوت گورستان را به زبان شکیبایی و صبر بدل کنند. آنان داغدارند اما بی‌ تسلیم. در ماتم‌ اند اما با فریاد. اظهار نظر علیرضا دبیر وقتی خطرناک‌تر می‌شود که از موقعیت اجتماعی او در ورزش ملی ایران سرچشمه می‌گیرد. از چهره‌ای که روزی قهرمان مردم بود و اکنون به بیان‌هایی متوسل می‌شود که میان مردم و نظام حاکم شکاف عمیق‌تری می‌ ریزد.

 او در جایگاهی قرار دارد که انتظار می‌رود صدای اخلاق ؛ همدلی و مرهم باشد، نه داور تحقیر. خانواده‌های جان‌ باختگان اعتراضات دی‌ ماه نه می‌ رقصند از بی‌ دردی که با هر حرکت و هر نغمه یاد عزیزانشان را زنده نگه می‌دارند. آنان در برابر فراموشی رقصیده‌اند نه در برابر حقیقت. و این حقیقت را هیچ قدرتی نمی‌تواند دفن کند. و خدا نگذرد از کسی یا کسانی که به قلب‌های شکسته مردم داغدار می‌تازند. و اما از رقص بگوییم. بر مزار جان باختگان. می‌گویند رقص آخرین زبانی ست که غم با آن سخن می‌گوید. زبانی که نه از حنجره می‌گذرد و نه از منطق.  بلکه از جایی عمیق‌ تر می‌آید. از شکستِ روح. از جایی که معنا فرو می‌ریزد‌ و عقل دیگر توانِ داوری ندارد. غم تا وقتی قابلِ فهم است ؛ گریه می‌کند. تا وقتی امیدی هر چند واهی باقی ست فریاد می‌زند. اما آنگاه که جهان ضربه‌ای می‌زند که هیچ چرایی تابِ حملش را ندارد به بک باره غم زبانِ بدن را به عاریت می‌گیرد. و بدن بی آنکه بداند چرا به حرکت در می‌آید. نام این حرکت را رقص گذاشته‌اند. اما این رقص نه جشن است نه شادمانی. تشنجِ روحی ست در برابر حقیقتی که بیش از اندازه سنگین است. و وای و هزار وای از آن‌ گاه که مادر بر جسدِ فرزندش برقصد.

 اینجا مرگ فقط جان نگرفته است. نظمِ هستی را به سخره گرفته‌ است. اینجا زمان خطا کرده ؛ تقدیر از مسیرش لغزیده و جهان کاری را کرده که حتی خدا نیز در برابرش سکوت می‌کند. مادر محورِ آفرینش است. او آغاز است نه پایان. او باید بدرقه‌ کننده باشد نه سوگوارِ مقصد. و وقتی این نسبت واژگون می‌شود وقتی آغاز پایان را در آغوش می‌گیرد هستی دچار لکنت می‌شود. مادر می‌رقصد. نه چون اندوهش سبک است ؛ بلکه چون سنگین‌تر از آن است که بتواند بر زمین بایستد. او می‌چرخد‌ چون اگر ثابت بماند حقیقت استخوان‌هایش را خرد خواهد کرد. او می‌رقصد تا مرز میان عقل و جنون اندکی عقب بنشیند. این رقص ذکرِ ناگفته‌ ای ست در برابر خدایی که پاسخی ندارد. نه اعتراض است نه تسلیم که حالتی ست میان این دو. حالتی که عرفا آن راحیرت نامیده‌اند. حیرتی که نه ایمان را انکار می‌کند و نه رنج را توجیه. حیرتی که فقط می‌گوید من نمی‌فهمم اما هنوز زنده‌ام. در این رقص مادر نه با مرگ می‌جنگد‌ و نه با خدا. و فقط می‌کوشد تا فرو نپاشد. رقص او آخرین تلاشِ روح است برای آن‌ که کاملاً متلاشی نشود. و شاید‌ در ژرف‌ ترین لایهٔ این فاجعه حقیقتی تلخ نهفته باشد که انسان وقتی به نهایتِ درد می‌رسد دیگر سخن نمی‌گوید که به نماد بدل می‌شود. و مادری که بر جسدِ فرزندش می‌ رقصد تلخ‌ ترین نمادِ تاریخِ بشر است. نمادِ ناتوانی عقل در برابر تقدیر و ناتوانی زبان در برابر اندوه. این‌ جا غم دیگر نمی‌گرید. می‌چرخد‌ و جهان به او نگاه می کند چرا که چیزی برای گفتن ندارد.

مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.

ع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − دوازده =

پربازدیدترین ها